#کوه_پنهان_پارت_283
_ خودتو لوس نکن .. کجا میخوای بری .. تازه منصور ازم خواسته بهت بگم بری کارخونه کمکش .. ال*بته به منم میگفت حالا که مریم اومده .. با هم بیاین .. ولی من گفتم فعلا نمیتونم .. مریمم فعلا مرخصیه ..
حالا تو تازه میگی میخوای برگردی .. در مورد رعنا قضیه اش فرق میکنه .. اگه پای بابک وسط نبود نمیذاشتم بره .. ولی بازم با اون حال فعلا زود .. هرچی دیرتر برگرده .. بابک بیشتر قدرش و میدونه ..
مریم _ حالا نه اینکه .. تا الان کم واسه عموی بدبخت من ناز کرده .. یه کم بیشتر باید ناز کنه .. یه وقت عقده نشه براش !!!
به لحن فامیل شوهر مابانه اش خندیدم ..
_ جای رعنا خالی ..
مریم _ اتفاقا جاش پر .. که اگه الان اینجا بود اینقدر گیساتو میکشید که خنده از یادت بره .. مثل این منصور بدبخت که امروز فقط انرژی منفی های رعنا رو رد کرد ..
بازم با یاد اوری رعنا و پشت چشم نازک کردناش به منصور خندیدم ..
بعد هم که مریم از رعنا و کارهایی که کرده بود و من ندیده بودم گفت و خندیدیم تا اینکه پلکهامون روی هم افتاد ..
پدرجون ازم خواسته بود که به اتاقش برم ..
میدونستم که درباره چه چیز میخواست صحبت کنه .. همینم ترس مبهمی و در دلم انداخته بود ..
یه هفته از اونشب گذشته بود .. در تمام این مدت هم منصور برای گردش هامون همراهیمون کرده بود .. پدرجون هم به حدی از این مصاحبت ل*ذ*ت میبرد که همیشه همراه سوری جون با ماشین منصور میرفتن .. ما هم با ماشین مریم پشت سر اونها حرکت میکردیم ..
توی این مدت حرفی هم گفته نشده بود .. اما امروز که از باغ یکی از دوستان منصور که خارج از شهر هم بود خارج میشدیم .. با چهره ی گرفته ی سوری جون و متفکر پدرجون تقریبا مطمئن بودم که منصور از موضوع باخبرشون کرده ..
من و مریم و رعنا به همراه خانواده ی دوست منصور مشغول بازی وسطی و والیبال شده بودیم .. من نتونسته بودم از عکس العمل پدرجون چیزی رو ببینم ..
یعنی در واقع به حدی توی بی خبری به سر میبردم که تمام طول روز و فارغ از دنیا به خوش گذرونی گذرونده بودم .. اما همیشه باید میدونستم که دنیا روی خوش به من نخواهد دید ..
به منصور اس دادم و ازش دربازه موضوع پرسیدم ..
اونم با پاسخ کوتا و مختصر و مفیدی که بهم داد اشوب درونی و بیشتر کرد ..
" بله .. موضوع خاستگاری رو مطرح کردم .. قرار شده روی موضوع فکر کنن"
روی تخت نشستم و صورتمو با کف دستام پوشوندم ..
بلاخره رسید اون روز و حالا من باید جوابگو باشم .. به کسانی که خارج از تعهد مادر نوه بودن .. حکم پدر و مادری بر گردن من داشتن ..
به حدی از وجودشون محبت دریافت کرده بودم که حتی اگه پای اون تعهد هم در بین نبود .. به خودم این اجازه رو نمیدادم که بدون در نظر گرفتن نظرشون کاری رو انجام بدم ..
مریم و رعنا هم انگار متوجه شده بودن و خودشون و با همتا و همراز سرگرم کرده بودن .. توی راه هم علنا اعلام کردن که دیگه توی این مورد دخالت نمیکنن و خودم باید از پس موضوع بربیام ..
بلند شدم .. فقط باید توضیح میدادم .. سعی در قانع کردنشون داشتم .. بعد هم اگر باز نظری غیر از نظر من داشتن حتما به نظرشون احترام خواهم گذاشت ..
پشت در اتاق پدرجون نفس عمیقی کشیدمو در زدم ..
پدرجون _ بفرمایید
درو باز کردم و با چشمای قرمز و پر از اشک سوری جون روبه رو شدم ..
romangram.com | @romangram_com