#کوه_پنهان_پارت_282
ال*بته من یاد اوری کردم که برنامه برای بعد از ظهر تا قبل از ساعت 10 باشه که همتا هم به مدرسه اش برسه ..
از حمام بیرون اومدم .. مشغول خشک کردن موهام شدم .. با وجود خواب چند ساعتی که کرده بودم .. دیگه نتونسته بودم بخوابم ..
از اتاق بیرون رفتم و به همتا و همراز سرکشی کردم .. برق اتاق پدرجون و سوری جون خاموش بود و رعنا هم که تا رسیدن به خونه غرغر کرده بود .. به محض رسیدن رفته بود توی اتاقش و احتمالا الان خواب بود .. که با سرک کشیدن به اتاقش مطمئن شدم ..
از حرف هاش با وجود تمام تلخی و تندی که داشت دلخور نمیشدم .. چون حس میکردم اونم جق داره .. شاید ما همسن و دوست باشیم اما دید من به زندگی از دید اون جداست .. و این طبیعیه که اختلاف نظر داشته باشیم .. یا حتی بخواییم با قهر و دعوا عقایدمون و که از دیدمون صحیح تر بهم تحمیل کنیم .. ولی هیچ کینه و بغض توش وجود نداره .. پس دلخوری ای هم نخواهد داشت .
به اتاق مریم سرک کشیدم .. امیدوار بودم اون بیدار باشه .. چون واقعا نمیدونستم با این بی خوابی چیکار کنم ..
بیدار بود .. روی تختش نشسته بود و لپ تاپ شو هم روی پاش گذاشته بود و مشغول تایپ چیزی بود ..همه ی نور اتاق هم فقط شامل چراغ خواب روی پاتختیش بود ...
مریم با صدای باز کردن در سرش و بلند کرده بود .. با دیدن من بهم اشاره کرد که وارد بشم .. بعد هم سریع چیزی و ایپ کردو لپ تاپ بست ..
منم اهسته وارد شدمو در و بستم .. به سمت تختش رفتم ..
مریم _ سلام .. چرا نخوابیدی ؟!!
_ خواب نمیومد .. به خاطر خواب بعد از ظهرم .. چیکار میکردی ؟!!
مریم _ هیچی داشتم یه برنامه برای بابک مینوشتم .. رعنا هم که اومده اینجا بیشتر داره غرغر میکنه .. خواستم دهنش و ببندم ..
ل*بخندی زدم ..
_ اِ بده ببینم چیه .. خوب منم بیکارم میدادی مینوشتم دیگه ..
حس کردم مریم کمی دسپاچه شد .. ولی سریع خودش و جمع و جور کرد:
مریم _ نه نمیخواد ولش کن .. خودم بعدا مینویسم ..
در حالی که روی تختش دراز میکشید .. جایی هم برای من باز کرد و اشاره کرد که دراز بکشم ...
مریم _ خوب تو بگو حالا میخوای چیکار کنی ؟!! چطوری میخوای به پدرجون بگی ؟!!
همینطور دراز کشیده اهی از سر ندونستن کشیدم :
_ نمیدونم .. خیلی میترسم مریم .. اگه قبول نکنن ..
مریم _ ترس نداره که .. وقتی یه تصمیمی میگیری .. باید پای عواقبش هم وایسی ..
_ من برای خودم نمیترسم .. ترسم برای منصور و خورد شدن شخصیتشه .. نمیتونم پیش بینی درستی از رفتار پدرجون و سوری جون در مقابلش داشته باشم ..
مریم _ نگران نباش .. همه چیز درست میشه .. اونم خودش میدونه چطوری باید اقدام کنه .. به نظرم همه چیز و بسپار دست منصور .. اون خودش بلدِ ..
بعد هم با لحنی که خنده توش موج میزد ادامه داد :
مریم _ ندیدی ... امروز چه دل*بری ای برای پدر جون و سوری جون میکرد ..
بیچاره بهنود که رقیب به این سرسختی داره ...
حس کردم از حرفی که زد پشیمون شده .. چون سریع حرف و عوض کرد ..
مریم _ راستی ... فکر کنم دیگه منو رعنال باید برگردیم .. بابک خیلی قاطیه ..
با اونکه دلم نمیخواست بحث قبلی و صحبت درباره جمله ی اخرش و عوض کنم .. ولی بازم گفتم :
romangram.com | @romangram_com