#کوه_پنهان_پارت_281


خواستم بیسکوئیت دربیارم که مریم بلند اعلام وجود کرد :

مریم _ سارا .. کیک پختم .. توی یخچال ِ

افرین .. چقدر فعال شده بود !!

کیک و برش دادم و همراه چای به سالن برگشتم ..

توی فکر این بودم که برای شام چی باید درست کنم که پدرجون پیشنهاد کرد که به شهربازی بریم .. شام هم بیرون بخوریم ..

همتا و همرازم که روی هوا درخواستش و پذیرفته بودن .. پس نظر ما مهم نبود !!

ما هم پذیرفتیم .. منم تصمیم گرفتم که امشب همگی رو به همون رستوران سنتی که همرار منصور رفته بودیم ببرم .. جای دنجی بود .. مطمئنم که بقیه هم مثل من میپسندنش ..

مشغول اماده شدن بودیم که مریم وارد اتاقم شد :

مریم _ سارا بدو .. بدو زنگ بزن به منصور بگو اونم بیاد همراهمون .. الان بهترین فرصت که به پدر جون خودش و نشون بده ..

یه دفعه دلم خالی شد .. استرس تمام وجودمو پر کرده بود .. نمیدونم شاید رگه هایی از پشیمونی هم توش پیدا میشد ..

با تردیدی که به دلم افتاده بود رو به مریم گفتم :

_ ولش کن .. مریمی هنوز زوده ..

مریم اما مصمم در تلاش برای قانع کردنه منه ..

مریم _ نه عزیزم .. اتفاقا الان بهترین فرصت .. حالا لازم نیست که حتما امشب حرفی بزنه .. ولی باید یه خودی نشون بده .. به هر حال اونا باید به عنوان پدر نوه اشون تاییدش کنن ..

با اصرارهای مریم .. به منصور اس دادم و ازش خواستم که امشب مارو همراهی کنه ..

مریم هم تا موقعی که منصور پاسخ داد و گفت که کمنتظر موند .. بعد هم با گفتن اینکه پدرجون و اماده میکنه .. از اتاق خارج شد ..

با ذهنی درگیر و اشفته ل*باسی و انتخاب کردم و پوشیدم .. ال*بته انتخابی در کار نبود .. فقط و فقط از کمد برداشتم بدون اینکه به رنگ یا طرحشون توجهی داشته باشم ..

بعد هم که به اتاق همراز رفتم تا اون روهم اماده کنم ..

********

برخلاف انتظارم شب خوبی بود و با ارامش سپری شد ..

مریم به پدرجون گفته بود که منصور هم همراهیمون میکنه که با استقبال پدرجون روبه روشد .. همین استقبال هم کمی دلگرمم کرده بود ..

توی پارک و رستوران هم پدرجون با منصور گرم صحبت و گفتگو شده بود .. سوری جون هم از محسنات و برخورد صحیح و رابطه ی خوب همتا و همراز با منصور میگفت ..

همه ی اینا باعث امیدواری من میشد .. اما چهره ی رعنای ناراضی و گرفته تر میکرد .. هرچقدر که من به پذیرش پدرجون امید داشتم .. رعنا به نپذیرفتنشون امید داشت و همش ارزو میکرد که مورد مخالفت اونا واقع بشه .

مریم هم که در کمال تعجب چیزی نمیگفت و در تمام طول مسیر با تلفنش مشغول بود .. حتی شاید بتونم بگم که مریم منصور رو هم پذیرفته بود !!

موقع برگشت به خونه هم که پدرجون از منصور خواست این چند روزی که اینجا هستن بیشتر به ما سر بزنه و در گردش هامون همراهیمون کنه ..

منصور هم با کمال میل پذیرفت و خواست که برنامه ی تفریحی رو خودش بچینه ..

ما و پدر جون هم پذیرفتیم ..


romangram.com | @romangram_com