#کوه_پنهان_پارت_280

سرمو بلند کردم و با عشق و ل*بخند به همه ی هستیم ، نگاه کردم ..

_ سلام عشق مامان .. کی بیدار شدی نفس ؟!!

همراز _ خیلی ِ که بیدال شدم .. تو همش خوابی بیدال نمیشی ؟!!

خوابوندمش روی تخت و برگشتم سمتش و قلقلکش دادم .. اونم بلند میخندید ..

_ مارمولک من همش خوابم .. یا تو که تا ظهر خواب بودی تازه بازم خوابیدی ؟!

سعی میکرد در حین خنده جوابمو هم بده :

همراز _ تو بیشتل میخوابی .. ابجی خودش گفت .. مامان بازم لَفت لالا کنه ..

_ اِ پس همه ی اتیشا از گور اون اجیت بلند میشه .. حالا بذار بگیرمش من میدونم و اون ..

همراز _ میخوای چیکال کنی ؟!!

_ یه لقمه ی چپش میکنم .. به جای شام میخورمش ..

همراز _ منم میخولی ؟!!

_ اره راستی تورو برای شام میخورم .. اونو که بزرگتره میذارم برای نهارم ..

دستامو باز کردم و بهش فرصت دادم که فرار کنه ..

_ وایسا ببینم کجا داری فرار میکنی ؟!! تو زندانی من هستی .. وایستا شیطونک .

همراز هم از فرصت استفاده کرد و با بیشترین سرعتی که ازش برمیومد به سمت در دوید .. منم اهسته دنبالش دویدم ..

به سالن که رسیدیم .. همه به غیر از مریم مقابل تلویزیون نشسته بودن ..

همرازم در حالی که بلند میگفت :" اجــی فلال کن " سریع خودش و به پدرجون که دستاش و برای به آ*غ*و*ش کشیدنش باز کرده بود ، رسوند و مخفی شد ..

همه به حرکاتش میخندیدن .. همتا هم ظاهرا به حرف خواهرش گوش داده بود وپشت بازوهای پدرجون قائم شده بود ..

یه سلام و عصر به خیر به همگی گفتم و روی راحتی کنار سوری جون نشستم ..

_ ای شیطونکا فکر نکنید از دستم فرار کردینا .. من بلاخره میخورمتون ..

همراز هم داشت ریز میخندید و برای همتا تعریف میکرد که وعده ی نهار فردای من شده ..

پدر جون _ مگه من میذارم بخوریشون عسلای منو .. اینا رو خودم میخوام بخورم ..

با این حرفش همراز سریع پرید پایین به سمت سوری جون رفت ..

همراز _ مامانی کمک .. همه میخوان منو بخولن ..

سوری جون _ الهی من دورت بگردم عروسکم .. مگه من میذارم ..

همراز _ اجی بیا اینجا .. بابایی یه وقت میخولدتا .. اونوقت من دیگه اجی ندالم

پدر جون و سوری جون بلند خندیدن ..

به اشپزخونه رفتم تا چایی بیارم .. در همون حالم به ساعت نگاه کردم که شش و نشون میداد .. اوه چقدر خوابیده بودم .. ولی خدارو شکر نه پدرجون و نه سوری جون به روم نیاوردن ..

romangram.com | @romangram_com