#کوه_پنهان_پارت_279
برای من دردِ .. دردِ برای من که یه تصمیم بزرگ برای زندگیم گرفتم ..
عذابِ برام ، دیدن مادرِ امیدواری که از عشق پسرش برام میگه .. در حالی که دارم به مرد دیگه ای فکر میکنم ..
دلم میخواست براش زار بزنم و بگم برام نگو ..
نگو از عشقت نگو .. از امیدواری هات نگو ..
نگو منو هم امیدوار نکن با حرفات ..
نگو که ترسم و بیشتر میکنی ..
ترس از گفتن تصمیمم .. ترس از شنیدن حرف هات .. ترس از دیدن عکس العملت ..
ترس از اینده ی مبهمی که دارم برای خودم و بچه هام رقم میزنم ..
اما فقط اروم و اهسته اشک ریختم .. اشکی که سرعتش زیاد بود .. اما با این همه .. حتی بعد از نیم ساعت باریدن بازم نتونسته بود .. بغضم و از بین ببره ..
شکستن بغضم از ظرفیت چشمام خارج بود .. نیروی قوی تری میخواست !!
بعد از خوردن نهار از همه عذرخواهی کردم و به اتاقم رفتم تا شاید با خواب و مسکن کمی از درد سرمو کمتر کنم .. این سردرد های ممتد عصبی دیگه داره داغونم میکنه ..
روی تختم دراز کشیدم .. به چهره ی ناراحت و غمگین سوری جون فکر کردم ..
هنوز چشمامو نبسته بودم که همراز وارد اتاق شد ..
خودش و کشید روی تخت و با صدای خوشگلش گفت :
همراز _ مامان .. ب*غ*لم کن .. لالا دالم ..
با عشق به ب*غ*لم کشیدمش .. همینطور که روی موهاش و نوازش میکردم .. به این فکر میکردم که منم اگه جای سوری جون بودم طرف بچه ی خودمو میگرفتم .. من همه ی زندگیم مال بچه هام بود .. پس سوری جون هم حق داشت که برای پسرش تلاش کنه ..
و حتی براش مهم نباشه که بهانه برگشت پسرش به کنارش ، عشق و محبت به عروسش باشه یا محبت پدرانه اش ...
پس من حتی حق ناراحت شدن از دستشو به خودم نباید میدادم !!
غرق در فکرو خیال به خواب رفتم ..
چشمام بسته بود که حس کردم روی گونه هام داغ شد .. و بعد هم دستای کوچیک نوازش گری که محبت و از همه ی دنیا بیشتر توی خودش داشت ..
چشمامو باز نکردم ..
ولی ل*بخند روی ل*بم نشسته بود که نشون از رضایتم داشت ..
دلم دوباره و دوباره ب*و*سیده شدن و میخواست ..
همرازم بعد از ب*و*سه های مکرر خودش و از روی سینه م بالاتر کشید و گونه هاشو روی صورتم گذاشت ..
عطر نفس هاش و به سینه کشیدم و روی لپاشو محکم ب*و*سیدم .. بعد هم دستامو زیر بازوهاش گذاشتم و بلندش کردم و روی شکمم نشوندمش ..
romangram.com | @romangram_com