#کوه_پنهان_پارت_278
اونم از سورنا که یهو غیبش زد .. از هرکیم که میپرسیدیم جواب درست و حسابی بهمون نمیداد .. فقط با هر بار اومدن اسمش بهنود عربده میکشید و سونیا اشک میریخت ..
بهش نگاه میکنم ..
نمیدونم چی باید بگم که ذهنش و منحرف کنم .. معلوم بود به حدی ذهنش درگیر اونشب شده که به هر نحوی میخواد از ماجرا با خبر بشه ..
کمی مِن مِن کردم ..
_ راستش .. خوب میدونید سوری جون ..... خوب ..... من ..... وقتی که شنیدم کارای طلاقمون درست شده .. خوب دیگه صلاح ندیدم بیشتر اونجا بمونم .. مریمم کار داشت میخواست زودتر برگرده .. اینکه ما منتظر شما نموندیم ..
به چهره ی متفکرش نگاه کردو ادامه دادم :
_ راستش همراز داشت شدیدا به بهنود وابسته میشد .. خوب من اینو نمیخواستـــ ـم ..
بعدم سریع اضافه کردم ..
_ ال*بته فقط به خاطر خود همراز بود ... که حالا اذیت نشه ..
گـرچــه همون مدتم تاثیرش و گذاشته بود !!!
خدارو شکر تونستم ذهن سوری جون از اون شب منحرف کنم .. اما مسیر انحرافش بیشتر داغونم کرد ..
سوری جون _ اره حق داشتی مادر .. ولی بهنودم شدیدا به همراز وابسته شده بود ..
سارا جان مادر .. شاید باورت نشه .. ولی بعد از رفتنت بهنود خیلی داغون شد .. اینو من که یه مادرم میفهمم ..
به من نگاه میکنه و سری تکون میده .. تا تاثیر حرفاش بیشتر بشه ..
سوری جون _ به هر حال اونم یه پدرِ .. نمیتونه که نسبت به دخترش که جزیی از وجودشه بی تفاوت باشه ..
نمیدونم چرا لحن سوری جون و حرف هایی که میزنه، که ال*بته کاملا مشخص ِ همش از روی علاقه و با افتخار بیان میشه .. فقط و فقط منو یاد جمله ی حوری جون میندازه " توهم حق داری مادر !! شک داشته باشی به اینکه پدرشی .. الان پدرا جلوی چشماشون بچه ها به دنیا میان .. شک دارن به اینکه پدرش باشن .. تو که اون سر دنیایی و از سرو همسرم خبر نداری "
یه پوزخند بزرگ روی ل*ب هام میشینه .. چطور بهنود مطمئن شد که پدر همراز ِ .. اونموقع که اینقدر مطمئن نبود که بخواد از شخصیت من دفاع کنه و ماهیت دخترش و به اثبات برسونه .. چی شد که یه دفعه اینقدر مطمئن شد و حالا هم که وابسته و گریونه !!!!
سوری جون اما ، وقتی اشک های بدون مجوز ، ریخته یِ منو دید ... به گمون ناراحتی از حرف هاش و یا حتی حسادت به محبت پدرانه ی بهنود به همرازم ، درصدد توجیح براومد :
سوری جون _ سارا باور کن داشت از دوریت میمرد .. شاید اولش به زبون نیورد .. ولی بعد از رفتنت مثل دیونه ها شده بود .. هر روز از صبح تا شب میومد بیرون دنبالتون .. شبم که مثل جنازه ها برمیگشت خونه و توی اتاقش با پیمان پچ پچ میکرد ..
یه پوزخند دیگه زدم .. و توی دلم گفتم " خوب این کجاش به من ربط داشت .. بازم دنبال دختر تازه کشف شده و از اسمون رسیده اش بود ..دیگه "
ولی سوری جون پوزخندم و ندید ..
سوری جون _ باورم نمیشد .. دیگه اخرش به التماس افتاده بود و همش از وحیدی و من میخواست جای شما رو بهش بگیم ..
بعدم با دلخوری اشکارش از من ادامه داد :
سوری جون _ ولی من که خودم تا چند روز نمیدونستم شما کجایین .. مجبور بودم اب شدنش و ببینم و کاری هم از دستم برنیاد ..
وحیدیم که معلوم نبود چشه .. با اون سنش ، باهاش لج کرده بود و نمیگفت .. برای طلاقتونم که مطمئنم از تو بیشتر تلاش کرد .. حتی به خواهش های بهنودم توجه نکرد .. اخرم اینقدر لجبازی کرد که بچه م بازم بلند شد رفت دیار غربت ..
سوری جون فکر میکرد داره با این حرفهاش به من لطف میکنه ..
اما نمیدونست من داغون میشم ...
فکر میکرد شنیدن اینکه بهنود به من علاقه داره و به زندگی با من امیدواره .. باعث ارامشم میشه و برای قل*ب زخمی من مرهم ِ .. اما نمیدونست .. برای من ثمره ای جز رنج و عذاب نداره .. فقط سوزش توی قل*بم و زیاد میکنه ..
romangram.com | @romangram_com