#کوه_پنهان_پارت_277
_ میخواستم فسنجون درست کنم .. زود بلند شدم بذارمش تا جا بیوفته برای نهار ..
سوری جون ل*بخندی زد :
_ مادر به خاطر حرف وحیدیِ ؟!!! بابا اون جدی نگیر شوخی کردِ..
_ نه سوری جون .. پدرجون حق دارن ..
با خنده ادامه دادم :
_ درضمن خودمم دلم میخواد جلوی پدرجون کدبانو به نظر بیام !!
سوری جون خنده ی صداداری کرد .. ولی به سرعت خنده شو خورد و با صدای ارومی که هنوز خنده توش نمایان بود گفت :
_ ای وای دخترشیطون منو نخندون .. الان با صدام بچه هارو بیدار میکنم ..
مشغول اماده کردن میز صبحونه شدم .. در همون حینم گفتم :
_ نه سوری جون راحت باشین .. بچه ها که دیشب اینقدر با پدرجون کشتی گرفتن که مطمئنم از خستگی تا ظهر بیدار نمیشن .. اتاق پدرجونم که اونور سالن اصلا صدا بهش نمیرسه .. مریم و رعنا هم بیداربشن بهتره ..
سوری جون ل*بخندی زد و پشت میز نشست .. دوتا لیوان چایی ریختم و جلوی سوری جون گذاشتم و روی صندلی کناریش نشستم ..
چند دقیقه ای بود که توی سکوت مشغول صبحونه خوردن شده بودیم .. که این سکوت و سوری جون شکست :
سوری جون _ چرا مادر اینقدر بیخبر بلند شدی اومدی اینجا ؟!! والا من که نفهمیدم چی شد ؟!!
سکوت کرده بودم و خودمو با لیوان چای توی دستم سرگرم کردم .. سوری جون وقتی دید جوابی نمیدم .. ادامه داد :
_ توی شمال که همه چیز خوب بود .. ما رفته بودیم شب نشینی خونه ی یکی از دوستای حوری .. ولی خوب اونا مجبورمون کردن بمونیم .. صبحم که اومدیم دیدیم شما نیستین ..
بازم چیزی نگفتم .. ولی از یاد اوری اونشب ناخداگاه یه اخم روی پیشونیم نشسته بود .. بدنم هنوز از بلایی که اونشب ممکن بود به سرم بیاد به لرزش درمیومد ..
سوری جون که متوجه شده بود همه ی ماجرا حول و محور همون شب گذشته ، تلاش میکرد که از موضوع با خبر بشه ..
با اصرار های زیادی که برای دونستن قضیه ی اون شب میکرد .. میدونستم که خبر نداره ..
پس سکوت کردم ..
چون میدونستم گفتنش دردی ازم دوا نمیکنه ..فقط عذاب های روحیمو زیاد میکنه ..
سوری جون از سکوت من کلافه شده بود .. این کاملا از لحنش پیدا بود ..
سوری جون _ میدونم هرچی که شد مربوط به اونشب ..
اون از تو که یهو بی خبر گذاشتی رفتی .. اونم از بهنود که که مثل دیونه ها شده بود و دنبال شما میگشت ، حتی پیمانم نمیتونست اونو کنترل کنه ..
romangram.com | @romangram_com