#کوه_پنهان_پارت_276

_ ممنونم .. شما خوبین ؟!!

پدرجون _ اره بابا .. حالا که شماها رو دیدم خوبم .. یعنی در واقع عالیم ..

خندیدم ..

تا از ب*غ*ل پدرجون بیرون اومدم .. همراز دستاش و برای پدرجون باز کرد و گفت :

همراز

_ بابایی ب*غ*ل ..

پدرجون دوباره ب*غ*لش کرد و همتا و به خودش فشرد ..

با لحن شوخی روبه من گفت :

پدرجون _ بابا چی به اینا دادی .. ماشالله خیلی بزرگ شدن .. دیگه نمیتونم همزمان ب*غ*لشون کنم .. باید نوبتی ب*غ*لشون کنم دیگه ..

_ دیگه بزرگ شدن پدرجون .. نباید ب*غ*لشون کنید ..

همراز

_ اله بابایی .. من بزلگ شدم .. اخه شیل میخولم ..

پدرجون یه ب*و*س گنده از لپاش کرد ..

پدرجون _ الهی من فدای حرف زدن بشم ..

همتا هم با لحن اعتراض گونه ای گفت :

همتا _ بابایی .. من تو نوبتماااا .. هنوز نوبتم نشده ؟!!

پدرجون بلند خندید و خم شد و همتارم در آ*غ*و*ش گرفت و به اعتراض های منم توجهی نکرد ..





صبح زودتر از همه از خواب بیدار شدم .. تا برای نهار فسنجون درست کنم ..

دیشب برای شام از بیرون گرفته بودم چون با وجود سردردی که داشتم نمیتونستم غذا درست کنم .. مریم و رعنا هم که از هفت دولت ازاد بودن!!! ..

ولی پدرجون موقع خوردنش بعد از تشکر گفت که "دوست داشتم دست پخت عروس و گلمو بخورم .. اشالله فردا باباجون .."

منم خجالت زده تایید کرده بودم ..

مشغول غذا درست کردن بودم که سوری جون وارد اشپزخونه شد ..





_ سلام صبحتون به خیر

سوری جون _ سلام مادرصبح تو هم به خیر .. خوبی مادر چه زود بیدارشدی ..

romangram.com | @romangram_com