#کوه_پنهان_پارت_275
بعد هم به سمت ساختمون برگشتم ..
مریم _ فرار کن .. کاری که همیشه داری میکنی .. ولی یه روز پشیمون میشی ، مطمئن باش ..
همینطور که پشتم بهش بود .. دستامو بالا اوردم و زیر ل*ب زمزمه کردم .. "میدونم "
به سمت اشپزخونه رفتم و تا یه تسکین برای دردم پیدا کنم ..
چند روزی بود که سردرد های عصبیم امونم و بریده بود و قرص شده بود نقل و نبات بدنم !!!
روی صندلی اشپزخونه نشسته بودم و سرمو روی میز گذاشته بودم و به صدای خنده های بلند همتا و همراز که تمام حیاط و پر کرده بود گوش میدادم ..
خوبی اومدن مریم و رعنا کنارم این بود که حداقل همتا توی خونه مثل گذشته اش شده بود .. و این برام جای امیدواری داشت که بیرون و توی اجتماع هم به جایگاه گذشته اش برمیگرده ..
صدای زنگ که بلند شد .. یادم افتاد که منتظر مهمان های عزیزی هستیم ..
اینقدر عزیز که حتی با این شرایط یادشون ل*بخند و مهمون ل*بای من کرد ..
_ سلام پدر جون بفرمایید ..
درو زدم .. خودمم به سمت در ورودی رفتم ..
همتا و همراز متوجهشون شده بودن و به سمت در میدویدن ..
سوری جون هم با دیدنشون قدمهاش و تند تر کردو به سمتشون رفت .. و در آ*غ*و*ش کشیدشون و ب*و*سید ..
پدر جون با اعتراض گفت :
_ پس من چــ ـی ؟!!
با این حرف .. همتا از ب*غ*ل سوری جون اومد پایین به سمت پدرجون رفت ..
وقتی که ما بهشون رسیدیم .. همتا و همراز هنوز مشغول دل*بری بودن ..
_ سلام سوری جون .. خوبین ؟!!
سوری جون _ سلام عزیــــزم .. تو خوبی ؟؟!!
از ب*غ*لش بیرون اومدم
_ ممنونم .. خیلی دلتنگتون بودم ..
سوری جون _ منم دلم براتون تنگ شده بود مادر .. کاش نمیومدی اینجا .. اونجا پیش خودم میموندین ..
چیزی نگفتم .. فقط ل*بخندی به محبتش زدم .
به سمت پدرجون تقریبا پرواز کردم ..
_ سلام پدرجون
پدرجون همتا و همراز و که همزمان ب*غ*ل کرده بود زمین گذاشت و به سمت من اومد ..
پدرجون _ سلام دختر قشنگم .. خوبی بابا ؟!!
romangram.com | @romangram_com