#کوه_پنهان_پارت_272
هر چیزی که هست قدرت کلامو ازم گرفته و سرعت نفسامو تند تر کرده ..
همه ی توانم جمع میشه فقط توی سرخوردن کنار دیوار سرد ..
اما حتی یه ذره هم نمیتونه از التهابم کم کنه .. نمیتونه جلوی سوختنم و بگیره .
بهنود که میبینه ساکتم .. با لحن اروم تری ادامه میده :
بهنود _ سارا ؟!! .. گوشی دستته ؟!!
بازم چیزی نمیگم .. بغضی که گلومو گرفته نمیذاره جوابش و بدم ..
بهنود _ سارای من ببخشم .. به خدا از دلتنگیت دارم دیونه میشم .. الانم که زنگ زدم دیدم همش اشغاله عصبی شدم ..
دلم میخواست اینقدر قدرت داشتم که بهش میگفتم منم دلتنگشم .. که الان با شنیدن صداش فهمیدم که چقدر دلم تنگه ..که چقدر به این تن صدا وابسته است ..
که چقدر این مدل ابراز علاقه رو میپسنده ..
اما همه ی اینا فقط قطره های اشکی شد که گونه مو نوازش کرد .. اهی که حسرتم نشون داد ..
بهنود _ سارا؟!!! نمیخوای چیزی بگی ؟!!!
ل*بامو به دندون گرفتم تا سرش داد نزنم به خاطر این مدل سارا گفتنش ..
قل*بم به حد کافی سوخته بود .. دیگه فقط خاکسترش برام مونده بود .. حالا اون با هر بار زنگ زدنش .. داشت اونارم ازم میگرفت و به باد میسپرد ..
بهنود _ سارای من یه چیزی بگو .. مگو از شنیدن صدات محروم نکن ..
بازم سکوت ..
دستامو مشت کردم و فشار دادم که باعث شد ناخنام توی گوشت دستم فرو بره ..
شاید دردش کمی از اتش خشمی که به خودم به خاطر گوش دادن به حرفاش و قطع نکردن گوشی بین حرفاش ، داشتم ... کمتر بشه ..
حالم از خودم و این ضعف و نیازی که به شنیدن حرفاش و صداش داشتم بهم میخورد ..
بهنودم بغض کرده بود ..
از همون لحظه ای که از فریادش پشیمون شد ، بغض کرد ..
ولی حالا دیگه واضح شده بود ..
ثانیه به ثانیه ...
نفس به نفس ...
واضح تر مشد ..... به حدی که حسش کار سختی نیست ..
بهنود _ سارا خیلی دلتنگم .. خیلی ..
حالا دیگه اونم سکوت کرده بود ..
سکوتی که فقط نفس های بغض دارمون اونو میشکست ..
نفس هایی که خیلی حرفها داشتن ..
romangram.com | @romangram_com