#کوه_پنهان_پارت_271


مریم _ دلشوره نداره .. همه چیز و بسپار به منو منصور .. تو نمیخواد نگران چیزی باشی .. الانم یه زنگ بزن به منصور و بهش خبر بده که پدرجون اینا دارن میان .. اونم خودش و باید اماده کنه ..

لحن خونسرد مریم کمی اروم ترم کرده بود .. ولی نه کاملا .

حق با مریم بو .. باید با منصور تماس میگرفتم تا اونم خودش و برای اومدن اونا اماده کنه ..

در حین اینکه شماره منصور و میگرفتم .. به این فکر میکردم که وقت یمنصور تونستی با یه صحبت کوتاه دوساعته مریم و قانع کنه که حالا خودش برای این وصلت داره تلاش میکنه !! ..

پس میتونم امیدوار باشم که پدرجون و سوری جونم قانع خواهند شد ..

با شنیدن صدای مهربون منصور از پشت خط تلفن از فکر بیرون اومدم و سلام کردم ..

_ سلام !

منصور _ سلام خانم !! خوبی ؟

_ خوبم .. تو چطوری ؟!!

منصور _ شکر خدا منم خوبم .. حالا چی باعث شده ما صبح سعادت شنیدن صدای شما رو داشته باشیم !!

خندیدم

_ راستش هم زنگ زدم حالت و بپرسم ... و هم اینکه بهت خبر بدم که پدرجون و سوری جون عصر میان اینجا .. فکر کنم بهترین فرصت که باهاشون صحبت کنی .. م!!

برای جمع بستن کمی مکث کردم .. راستش اصلا توی خودم نمیدیدم که بخوام خودم با پدرجون صحبت کنم ..دلم میخواست .. اون حرف بزنه .. ولی خوب روم هم نمیشد م*س*تقیما همچین در خواستی ازش بکنم .. به هر حال این من بودم که اول این پیشنهاد و دادم .. حالا اگه قرار بود غروری شکسته بشه .. غرور من بود .. نه منصور !!

اما اون بازم مثل همیشه با حرفی که زد و منو شرمنده ی خودش و مهربونیه زیادش کرد ..

منصور _ نگران نباش .. خودم توی اولین فرصت میام و باهاشون صحبت میکنم .. لازم نیست تو دخالت کنی ..

با ل*بخند و صدایی که رضایت توش موج میزد گفتم :

_ ممنونم منصور ..

نفس عمیقی کشید که من کاملا صداش و شنیدم ..

منصور _ خواهش میکنم .. فعلا کاری نداری ؟!!

_ نه .. خدافظ

منصور _ خواستم بیام خبر میدم ..

تازه گوشی رو گذاشته بودم که دوباره زنگ خورد .. با فکر اینکه منصوره بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :

_ بله منصور ؟!!





بهنود _ یه ساعت داشتی با منصور حرف میزدی ؟!!

با شنیدن صدای طل*بکارانش یه لرزش خفیف توی بدنم حس میکنم .. نمیدونم از عصبانیت ِ یا از دلتنگی ؟!!


romangram.com | @romangram_com