#کوه_پنهان_پارت_270
طبق معمول هم با چرت و پرت گویی به پایان رسوندیمشون و به نتیجه ای نرسیدیم ..
با سختی یکی از پلکامو باز کردم و رفتم که جواب مخاطب سمج پشت خط و بدم ..
به گوشی که رسیدم با چشمای بسته یه سرفه کردم تا صدامو صاف کنم
_ بله ؟!!
هر چقدر صدای من گرفته بود .. صدای پدر جون شاد و پرانرژی بود ..
پدرجون _ سلام عروس گلم .. هنوز خوابی بابا ؟!!
به لحن شاد و پرانرژی ل*بخند زدم .. و نگاهم و به سمت ساعت دیواری توی راهرو چرخوندم .. 9:10 بود .
_ سلام پدرجون .. خوبین ؟! سوری جون خوبن ؟!!
پدر جون _ ما خوبیم .. تو چطوری ؟! دخترات خوبن ؟!!
_ ما هم خوبیم .. خیلی دلتنگ شماییم .. کی میاین پیشمون ؟!
پدرجون _ برای همین زنگ زدم بگم ما بعد از ظهر پرواز دارم .. داریم میایم پیشتون .
_ خیلی عالیه .. خوشحال میشیم .. چه ساعتی پرواز دارین بیایم دنبالتون ؟!
پدرجون _ نمیخواد دخترم .. ما خودمون با تاکسی های فرودگاه میایم .. الکی خودتو بچه ها رو زابه راه نکن
_ باشه پدرجون هرطور راحتین .. پس ما منتظرتون هستیم ..
پدرجون _ قربونت برم .. میبینمت .. فعلا کاری نداری بابا؟!!
_ نه دیگه .. به سوری جون سلام برسونید ..
پدرجون _ حتما .. خداحافظت دخترم ..
_ خداحافظ
گوشی رو روی دستگاه گذاشتم و چشمام و ماساژ دادم .. ته دلم یه دلشوره افتاده بود .. راستش از عکس العملی که پدرجون میخواست داشته میترسیدم ..
سوری جون و هم نمیتونستم پیش بینی کنم .. همین باعث ترسم شده بود .. دوست نداشتم ازم برنجن .. اونا به گردنم خیلی حق داشتن .. هرچند که میدونستم منم حق دارم .. اما همیشه عادت کرده بودم که از حق خودم بگذرم .. بدست اوردنش و به قیمت ازار دیگران نمیپسندیدم !!!
با صدای مریم سر بلند کردم و به اون که با بلوز و شلوار خرسی و موهای ژولیده روبه روم ایستاده بود و سعی میکرد با کشو قوسی که به بدنش میده .. خواب و از سرش بیرون کنه .. نگاه کردم ..
مریم _ کی بود ؟!!
_ پدر جون !! دارن میان .. بعد از ظهر میرسن .
مریم کمی نگام کرد .. چشماش و ریز و موشکافانه نگام کرد:
مریم _ خوب ؟!! مشکلت چیه ؟!! اینکه خیلی خوبه .. تکلیف تو و منصورم زودتر مشخص میشه ..
نفسم و بیرون دادم و با دستام و موهام و پشت گوشم فرستادم ..
_ مشکلی ندارم .. فقط کمی دلشوره دارم ..
بی تفاوت به حس من رفت سمت دستشویی و در همین حالم و گفت :
romangram.com | @romangram_com