#کوه_پنهان_پارت_267


با منصور تماس گرفتم ..

ازش خواستم که تا وقتی که پدر جون و سوری جون میان جواب قطعی ندم ..

اونم مطابق انتظارم پذیرفت .. و از این تصمیمم استقبال کرد ..

بعد هم گفت که ساعت هفت میاد دنبالمون بیرون بریم .. تا بتونه هم با همتا ارتباط برقرار کنه .. هم به صحبت های مریم .. در واقع شروطش ، گوش بده ..

منم به پاس این همه محبتش در اخر یک کلید بهش دادم ... " همتا فست فود و میپسنده " ..

وقتی که میخواست سعی کنه که پیروز بشه .. منم حتما کمکش میکردم ..





****

غروب بود .. داشتم سعی میکردم بهترین ل*باسم و انتخاب کنم .. و ال*بته سنگین ترینشون .. اینطوری تفاوت سنیمون کمتر به چشم میومد ..

یه مانتوی طوسی تا روی زانو با شلوار پارچه ای خوش دوخت مشکیم و یه روسری مشکی طوسی و انتخاب کردم ، پوشیدم ..

با کفش های پاشنه سه سانتی مشکیم تکمیل میشد .

ولی از اونجایی که سخت ترین کار دنیا انتخاب ل*باس بود برام .. از اتاق خارج شدم تا از مریم یا رعنا هم نظر بخوام .. با تایید اونا خیالم راحت میشد ...

توی راهرو بودم که صدای مریم و شنیدم .. انگار داشت با تلفن حرف میزد ..

مریم _ نه بابا .. خیالت راحت حواسم هست ..

_ ........

مریم _ عجبا !!!! وقتی قول دادم .. قول دادم دیگه .. تو به کارات برس ..

_.......

مریم _ وای خدا !!! مگه نمیگی با اونم صحبت کردی .. پس دیگه مشکلت چیه ؟!!

_ ......

نمیدونم چی گفت که صدای خنده ی مریم بلند شد ..

مریم _ باشه .. ولی میدونستی خیلی پرویـــ ـی؟!!

_ .....

مریم _ باشه به جان خودش حواسم هست .. خوبه ؟!

داشت به حرف های اونی که پشت خط بود گوش میداد که یهو برگشت و منو با ابروهایی بالا رفته و متعجب دید .. جس کردم کمی هول شد .. ولی سریع به خودش مسلط شد و بدون توجه به من به صحبتش ادامه داد :

مریم _ باشه .. باشه بابک جان .. من حواسم هست .. میفرستمش که بیاد !!!

سلامت باشی .. بزرگیتو میرسونم .. فعلا کاری نداری ؟!!


romangram.com | @romangram_com