#کوه_پنهان_پارت_266
خنده ام گرفته بود ..
همتا سریع اومد سمت همراز و کنارش روی تاب نشست ..
همراز با دیدنش جیغی از شادی کشید و بلند گفت :
همراز _ سلام اجی .. اومدی ؟!!
همتا _ اره اومدم .. چرا منو نیورده بودی با خودت ؟!!
همراز _ ببسید ..مامان گفت .. فلدا باهم میالتمون بازی کنیم ..
همتا_ باشه
ل*بخندی به دلخوری های خواهرانه شون زدم ...
مریم و رعنا بدون حرف کنارم ایستاده بودن و به گفتگوی دخترا گوش میدادن ..
نگاهی بهشون انداختم .. سنگینی نگاهم و که حس کردن برگشتن و نگاهم کردن ..
ل*بامو غنچه کردم و یه اخم بین پیشونیم قرار دادم .. با لحنی شبیه لحن همتا گفتم :
_ چرا دیگه منو دوست ندارین ؟!!
رعنا پشت چشمی برام نازک کردو به سمت سرسره رفت .. مریمم یه ایشششش کش دار گفت و سمت سرسره ی مارپیچ رفت..
خندم گرفته بود .. عین بچه ها شده بودیم
رفتم روی نیمکت چوبی نزدیکشون نشستم و نگاهم و به همتا و همراز که حالا دستای همدیگر و گرفته بودن دوختم ..
مریم بعد از چند دور سر خوردن اومد و کنارم نشست ..
بی مقدمه گفت :
مریم _ فردا باهاش قرار بذار .. باید باهاش صحبت کنم .
بهش نگاه کردم .. ادامه داد:
مریم _ باید یه سری چیزها رو براش روشن کنم .. باهاش صحبت میکنیم .. تصمیم نهاییتو بذار وقتی که پدر جون و سوری جون اومدن ..
کمی مکث کرد :
مریم _ دلم میخواد به طور قطع از نیومدن بهنود مطمئن بشیم .. میدونم که توهم دوستش داری .. اونم همینطور .. این و من که هرروز مجبورم ایمیلاشو پاک کنم میدونم .. اما دلایل کاراش و نمیفهمم ..
خیره به چشمام نگاه کرد و ادامه داد:
اینجوری حقیم گردنت نمیمونه .. نه به خودت دینی داره .. ونه به همراز!!!
با سر تایید کردم ..
حق با اون بود بهترین کار همین بود .. با تایید پدرجون راحت تر میتونم زندگی کنم ..
romangram.com | @romangram_com