#کوه_پنهان_پارت_265


اما بدون داشتن نظر همتا محال بود کاری و انجام بدم .. بنابراین سکوت کردم و راه حلشو به زمان واگذار کردم..

شام و طبق معمول این چند روز توی سکوت خوردیم .. بعد هم هر کدوم به سمت اتاق های خودشون رفتن ..

از جام بلند شدم و میز و جمع کردم و ظرف ها رو داخل ظرفشویی چیدم .. همرازم غذاشو خورده بود ..

مانتوی ضخیم پاییزیمو پوشیدمو کاپشن همراز تنش کردم .. دلم میخواست کمی قدم بزنم .. دیگه تحمل فضای سنگین خونه برام سخت بود ..

دستای کوچیک همراز و به دست گرفتم و با کمترین صدای ممکن از خونه زدم بیرون ..

این هواخوری هم برای من خوب بود .. هم برای همرازم که این چند روز به غیر از خونه و مهد جایی نرفته بود ..

کاش میدونستن که سکوتشون چقدر منو ازار میده .. مطمئنن نمیذاشت توی این بیخبری مطلق بمونم ..

رعنا از بعد از اون روز رویه ی مریم و در پیش گرفته بود و محلم نمیداد .. جال*ب اینجا بود که حتی در مقابل اصرار های بابک برای برگشتش هم مخالفت میکرد و نمیخواست که برگرده ..

با رفتاراشون باعث میشدن که توی تصمیمم مردد بشم ..و همه چیز و فراموش کنم .. اما درست همون لحظه با یاد اوری چهره مهربون منصور پشیمون یشدم .. در مقابلشون مقاومت میکردم ..

با جست و خیزایی که همراز میکرد .. سعی کردم ذهنم و از هرچیزی خالی کنم و به همرازم فکر کنم .. دخترک قشنگم !!

به سمت پارک نزدیک خونه رفتیم .. ساعت نزدیک 10 بود و خیابونها تقریبا خالی از عابرین بود ..

به پارک هم که رسیدیم خلوت بود .. اما چراغ های کنار خیابون نورش و داخل پارک انداخته بون .. دید و کافی میکردن .. همراز دستای من کشید و به سمت تاب ها برد ..

بلندش کردم و روی تاب نشوندمش .. هلش میدادم و اونم ل*ذ*ت میبرد و بلند میخندید ..

همراز _ مامانی به اجی نگم اومدیم پالک ؟!

_ چرا نگی عروسکم ؟!!

همراز _ اخه شاید نالاحت بشه و گلیه کنه ..

_ الهی من فدات شم .. نه عزیزم ناراحت نمیشه .. مامان قول میده فردا اونم با تو بیاره پارک .. باشه ؟!

همراز _ باشه .. پس من ب*و*سش میکنم که نالاحت نشه .. بهش میگم فلدا با مامان میایم .

_ باشه عسلم بگو ..

همراز توی اوج خنده و شادیش به یاد خواهرش افتاده بود ..

یه ل*بخند زدم .. خیلی بهم وابسته بودن .. دوری از همو نمیپسندیدن .. شادی بدون همدیگه براشون معنی نداشت .. درست مثل دوتا خواهر واقعی و ال*بته تنی !!!

مریم _ خوب تو که میخوای بیای پارک چرا به ما نمیگی .. بیایم خوش بگذرونیم ..

برگشتم به پشت سرم نگاه کردم .. مریم و رعنا و همتا اومده بودن دنبالمون ..

با تعجب پرسیدم :

_ چطوری فهمیدین ما اینجاییم ؟!!

مریم ل*بخندی به تعجب من زد و گفت :

مریم _ صدای درو شنیدم از پنجره که نگاه کردم دیدم دارین با همراز میاین این سمت خوش گذرونی ..ما هم اومدیم !


romangram.com | @romangram_com