#کوه_پنهان_پارت_264
_ حالا من از این میترسم که یه روزی همرازم این سوال و ازم بپرسه و بازم من جوابی براش نداشته باشم ..
به چهره متفکرش نگاه کردم و با کمی مکث ادامه دادم :
_ اون وقت هم باید گریه کنم و غصه بخورم .. نه فقط به خاطر اینکه جوابی برای همراز نداشتم .. نه، به خاطر اینکه مجبورم یه بار دیگه اشکای ناز یکی از دخترامو ببینم .. میدونی که با هر قطره از اشکاتون قل*بم تیر میکشه ..
ناخوداگاه اشکام روی گونه هام روون شده بود که همتا با اون دستای گرم و کوچولوش پاکشون کرد .. و یه ب*و*سه روی گونه های خیسم کاشت.
همتا _ اما همراز مثل من نیست که باباش رفته باشه پیش خدا ، بابا داره .. عمو بهنود باباشه دیگه .. مگه نیست ؟!!
نفس عمیقی کشیدم و سرش توی ب*غ*لم گرفتم :
_ اره داره .. اما باباش ما رو نمیخواد .. رفته خارج از کشور زندگی کنه .. از ما هم خیلی دوره .. شاید دیگه هیچ وقت نبینیمش ..
همتا _ اما اون میاد .. خودش گفت که دلش برامون تنگ شده و به زودی کنارمون برمیگرده ..
_ همتایی من شاید برای دیدنتون بیاد .. اما پیش ما نمیمونه .. زندگیه عمو اونجاست .. نه پیش ما !!
همتا _ حالا میخوای با یکی ازدواج کنی که بابای همراز باشه ؟!!
_ هم بابای همراز هم بابای تو .. ولی اگه تو یا همراز نخوایین من هیچ کاری نمیکنم .. قول میدم !!
همتا _ من میشناسمش ؟!!
با سر تایید کردم .. توی گفتن اسمش مردد بودم ..
به چهره ی کنجکاوش نگاه کردم .. باید میگفتم :
_ اره !! عمو ........ منصور !!
کمی مکث کرد که باعث نگرانیم شد ..
توی این مدتی که از مردها دوری میکرد .. رابطه ای بهتری با منصور داشت .. حداقل بهش سلام میکرد و در مقابلش واکنش نشون نمیداد .. حالا این سکوتش باعث نگرانی من شده بود ..
با گذشت ثانیه هایی که برای من مثل ساعت گذشت به حرف اومد :
همتا _ مگه عمو منصور زن نداشت ؟!!
ل*بخندی به این همه دقت و توجهش زدم و پاسخ دادم :
_ چرا .. ولی اونم مثل ما همه ی خانواده اش و توی اون زلزله از دست داد .. حالا تنها زندگی میکنه ..
همتا به فکر فرو رفته بود .. سکوتش و برهم نریختم .. ترجیح دادم بذارم خودش تصمیم بگیره .. با احساسش .. نه با منطق تحمیلیِ من ، که شاید از درکش خارج بود !!!
فقط با دستای نوازش گرم بهش گفتم که همیشه در کنارش هستم .. و سایه حمایتم تا لحظه ی مرگم روی سرش گسترده خواهد بود ..
چند روزی بود که از اومدن رعنا و صحبت من با منصور میگذشت ..
چند روزی که توی خونه زمان برامون توی سکوت میگذشت و توی صحبت فقط سعی میکردم از جملات ضروری استفاده کنیم ..
منصور هم تماسی نگرفته بود .. ال*بته حق داشت .. چون منتظر بود که من باهاش تماس بگیرمو جوابمو بهش بدم ..
romangram.com | @romangram_com