#کوه_پنهان_پارت_263


وارد خونه شدیم و همون صحنه های تکراری با مریم دوباره رخ داد .. با این تفاوت که حالا مخالفین سرسخت من دو نفر بودن و تلاش مضاعفی و برای راضی کردنشون میطل*بید ..

از همون موقع هم متوجه همتا بودم که سعی میکرد خودش و مخفی کنه .. با اینکه همه ی حرف های ما به صورت تلگرافی انجام شده بود .. بازم نمیتونست نگرانیه منو بابت همتای باهوشم برطرف کنه ..

مریم مشغول صحبت با رعنا بود ...

دنبال راه حلی برای حل مشکل من میگشتن .. تا شاید به این طریق بتونن منو از ازدواج با منصور منصرف کنن ..

ولی من باید با همتا صحبت میکردم و بهش توضیح میدادم .. هر چقدر این قضیه پوشیده میموند .. ممکن بود هضمش براش سنگین تر باشه ..

با این فکر ، بدون توجه به گفتگو و راه حل های مریم و رعنا ، بلند شدم و به سمت اتاق همتا رفتم ..

پشت در اتاق نفس عمیقی کشیدم و به در ضربه زدم ..

منتظر پاسخ شدم .. چند ثانیه بعد وقتی صدایی نشنیدم فکر کردم شاید خواب باشه .. درو اروم باز کردم ..

اولین جایی که توی دیدم بود تخت خالی از همتا بود .. چشم چرخوندم توی اتاق تا پیداش کنم ..

باورم نمیشد..

کنج اتاق کز کرده بود و به عکس سه تاییِ بزرگِ منو خودش و همراز روی دیوار اتاقش زل زده بود .. صورتش خیس بود ..

میدونستم که بلاخره هوش زیادش کار دستم میده ..

همه ی وجودمو استیصال گرفت ..

اصلا نمیدونستم در مقابلش باید از چه کلماتی استفاده کنم ..

کنارش روی زمین نشستم و نگاهمو مثل خودش به روبه رو دوختم .. دستامو از پشت گردنش رد کردمو در آ*غ*و*شم گرفتمش .. اونم بدون هیچ مقاومتی خودش و بیشتر بهم نزدیک کرد ..

نفس عمیقی کشیدم و روی موهای خوش بوشو ب*و*سیدم .. چیزی نمیگفتم .. فقط موهاش و نوازش میکردم ..

این همه سختی و ناراحتی برای سنش واقعا زیاد بود .. و متاسفانه بدون اینکه خودم بخوام نیم بیشتری از اون تقصیر من بود ..

در حال نوازش موهاش با احترام به شعورش از واقعیت ها استفاده کردم .. افکارش بچگونه نبود که بشه مثل اونا قانعش کرد ...

بلندش کردم و روی پاهام نشوندمش و روشو به سمت خودم گرفتم .. باید عکس العمل هاش و از درک حرف هام میدیدم ..

_ همتای من یادشه که چند ماه پیش توی شمال به من چی گفت ؟!!!

کنجکاو نگام کرد ..

_ یادته اونشب که ناراحت بودی ازم چی پرسیدی؟!!!

اجازه فکر کردنو بهش ندادم .. به حد کافی توی شمال خاطره ی بد داشت .. ادامه دادم:

_ ازم پرسیدی که پدرت کجاست ؟! یادته ؟!!

با سر تایید کرد .. از اشک توی چشماش میفهمیدم این قضیه چقدر براش سنگینه .. اما مجبور بودم ازش استفاده کنم ..

_ یادته منم هیچ جوابی برات نداشتم .. جز اینکه گریه کنم و غصه بخورم ..

با ل*بخند نگاهش کردم ..


romangram.com | @romangram_com