#کوه_پنهان_پارت_262

برگشتم جایی که رعنا بود نگاه کردم ...

مریم و دیدم رعنا رو گرفته بود .. رعنا هم با تمام زوری که به واسطه ی عصبانیتش چندین برابر شده بود .. داشت سعی میکرد خودشو از حصار دستای مریم جدا کنه ..

کاری نمیتونستم بکنم .. تو این فاصله به اطراف نگاه کردم تا راه فراری از دست رعنای عصبانی پیدا کنم ..

بالا رفتن از درخت الان بهترین گزینه برای من بود .. چون هم دم دست ترین پناهگاه بود .. هم اینکه مطمئن بودم رعنا بالای درخت دنبالم نمیاد ..

سریع دست به کار شدم .. زیاد وقت نداشتم .. مقاومت مریم داشت شکسته میشد ..

از درخت کهن باغ بالا رفتم و روی شاخه ای که به ظاهر محکم بود نشستم .. امیدوار بودم که همتا و همراز منو توی این حالت نبینن .. اما با جیغی که همتا میکشید و " مراقب باش مامان " هایی که میگفت .. این فرضیه رو که برای همتا بد اموزی نداشتم و باطل کرد .. اما بازم امیدوار بودم که حداقل همراز داخل خونه خواب باشه و منو نبینه .. که اونم وقتی که نشستمو به سمتشون برگشتم به ناامیدی تبدیل شد !!!!

همتا دستای همرازو توی دستاش گرفته بود و نزدیکی ما ایستاده بودن .. از چهره ی خندان هر دوشون معلوم بود که هنوز نفهمیدن که رعنا قصد جون مادرشون و کرده !!!

با صدای عصبی رعنا نگاهمو از همتا و همراز گرفتم و به رعنا که درست پایین درخت ایستاده بود .. دوختم ..

با دیدن چهره ی برافروخته اش خدا رو شکر کردم بابت ترسی که از بچگی به خاطر پرت شدن از درخت در رعنا به وجود اومده بود و حالا نمیتونست بیاد بالا ..

رعنا _ سارا خانم .. بلاخره پایین که میای .. من نامردم اگه تورو زنده بذارم ..

_ چته .. رعنـــــــــا جووووون .. چرا و*ح*ش*ی شدی عزیزم ؟!!!

رعنا _ من چمه .. نباید از دستِ توی الاغ عصبانی بشم .. با این کارای احمقانه ات ..

با این حرفش به مریم نگاه کردم .. پس به رعنا هم گفته بود که اینطوری اتیشیش کرده بود .. یه ل*بخند خبیثانه تحویلم داد و ابروهاشو چندین بار بالا انداخت !!!

ظاهرا بیش از اندازه از کارش راضی به نظر میرسید ..

_ خوب الان میگی چیکار کنم .. این همه راه اومدی که منو از تصمیمم منصرف کنی گلـــــــــم ؟!!





رعنا _ نه !! اومدم بکشمت .. اخه الاغ تو که میخوای شوهر کنی چرا با اون شاهین مادر مرده .. یا اون مهدی گور به گوری ازدواج نکردی ؟!!

ل*بامو به دندان گرفتم و با نگاهی دلخور بهش با چشمام به همتا و همراز که اشاره کردم .. هنوز برای اونها چیزی رو توضیح نداده بودم .. حالا با این حرفها به همتا حق میدادم که با گیجی به ما نگاه کنه ..

اینقدر عصبانی بود که توجهی به مریمم که خواهر این مهدی گوربه گوریم بود نداشت!!!

مریم _ اوووی درست صحبت کن ..

رعنا _ ساکت باش .. توی دعوا که حلوا پخش نمیکنن ..

_ میشه تمومش کنی ؟!! من میام پایین ، تو هر کاری دلت خواست بکن .. بعدش هم با هم صحبت میکنیم ..

دیگه نمیخواستم بهش اجازه بدم جلوی بچه ها چیزی بگه ..

با همتای باهوش و حساس فقط خودم باید صحبت میکردم .. الان هم با این وضع پیش اومده مطمئن نبوم که دیر نشده باشه و اون همه چیز و نفهمیده باشه ...

مریم داشت با رعنا حرف میزد .. منم کنارشون نشسته بودمو در ظاهر به حرفهاشون گوش میدادم ..

همه ی ذهنم درگیر همتا بود که به طرز شگفت اوری ساکت شده بود ..

بعد از اینکه از درخت اومدم پایین .. رعنا حسابی از خجالتم در اومد ..

romangram.com | @romangram_com