#کوه_پنهان_پارت_261
بعد هم دوباره تاکید وار گفت " هر تصمیمی " و ل*بخندی هم چاشنی حرفهاش کرد ..
ل*بخندش خیلی قشنگ بود و ال*بته پرمعنا !!!
من هم با اون که از تصمیم تقریبا مطمئن بودم ولی ترجیح دادم فعلا حرفی نزدم ..
از خودم و تصمیمم مطمئن بودم .. اما از همتا و همراز نه !! به هر حال اونا بخش جداناپذیری از زندگیه من بودن .. پس تصمیم گیری بدون پذیرش اونا برام غیر ممکن بود ..
فقط به زدن ل*بخندی اکتفا کردم .. چیزی نگفتم و از ماشین پیاده شدم ... بعداز دادن جوابم درمورد اینکه نظر همتا و همراز جل*ب کنه باهاش صحبت میکردم ..
منصور ماشین و روشن کرد و با زدن تک بوقی از من دور شد ..
با کلید درو باز کردم و مسیر سنگ فرش شده تا ساختمان و طی کردم .. ذهنم هنوز هم درگیر حرفهای منصور بود..
درون ذهنم همه ی حرفهاش و تکرار میکردم .. دلم میخواست همه ی گفته هاش و ملکه ی ذهنم کنم .. نمیدونم شاید به خاطر جایگاهی بود که توی ذهنم داشت !!!!!
توی همین افکار بودم که با صدای تیکی که به خاطر باز شدن در حیاط بود .. برگشتم ..
رعنا بود !!!
متوجه من نشده بود .. داشت سعی میکرد که چفت در و باز کنه .. حتما میخواست ماشینش و بیاره داخل حیاط ..
تازه وقتی که دیدمش به عمق دلتنگیم پی بردم .. چند ماهی میشد که ندیده بودمش و همه ی ارتباطمون به تلفن ختم شده بود .. ولی خوب چند روزی بود که حتی نتونسته بودم صداشو از پشت تلفن بشنوم .. همینم به دلتنگیم دامن میزد ..
با قدم های سریع مسیر اومده و طی کردم تا هر چه زودتر با در آ*غ*و*ش کشیدنش این دلتنگی و رفع کنم .. رعنا که تازه با شنیدن صدای قدم هام سرش و بلند کرده بود ، متوجه من شد .. کمی مکث کرد ...
و در عین ناباوری و تعجبم بدون کوچکترین توجهی به من برگشت و به سمت ماشینش حرکت کرد ..
باورم نمیشد که رعنا بهم بی توجه باشه .. یعنی حتی ذره ای از دلتنگیه منو نداشت؟!!! که این همه بی تفاوت بود ..
اما چند لحظه بعد دیدن رعنا که به سرعت به سمتم میومد باعث شد .. مسیرمو به سمت مخالف تغییر بدم و از دست رعنا و قفل فرمان توی دستش فرار کنم.
با تمام سرعتی که میشد از روی سنگ فرش ها گذشت ، دویدم ..
هم خنده ام گرفته بود .. هم دیگه توانی توی بدنم نمونده بود ..
صدای رعنا رو از پشت سرم میشنیدم :
رعنا _ سارا وایسا .. سارا با توام .. سارا میکشمت !!
اینقدری ازش شناخت داشتم که مطمئن باشم اینقدری عصبانی هست که الان انگیزه ی کشتن منو داره ..
_ مگه دیوونه ام .. یا عقلمو از دست دادم ..
رعنا _ سارا وایسا .. من که تورو بلاخره میگیرم .. پس به نفعته وایسی
صدای خنده ی مریم و همتا نشون میداد که روی ایوون وایستادن و دارن به بازی زنده ی موش و گربه نگاه میکنن ..
دیگه تقریبا به قسمتی از باغ رسیده بودم که راه فراری نداشتم .. توی دلم شهادتینمو گفتم که حداقل مسلمون از دنیا برم .. دیگه ناامید شده بودم که صدای مریم و از نزدیک شنیدم ..
romangram.com | @romangram_com