#کوه_پنهان_پارت_268

_ ........

مریم _ خدافظ

گوشی و قطع کرد و روبه من که هنوز با همون حالت ایستاده بودم گفت :

مریم _ اِاِ اماده ای .. من هنوز کاری نکردم .. راستی بابک سلام رسوند ..

هنوز سلامت باشن کامل از دهنم خارج نشده بود که رعنا از اتاق اومد بیرون .. به جای من به مریم گفت :

رعنا _ ااِ مریم بابک زنگ زده بود .. اونکه میگفت یه جلسه ی مهم داره .. نمیتونه حرف بزنه ...

مریم با کمی دستپاچگی به سمت رعنا برگشت و جواب داد :

_ اره .. دیگه !!! در ضمن همیشه برادرزاده ی ادم از جلسه مهم تره .. نمیدونستی ، بدون ..

رعنا یه اهااااان کش دار گفت و در کمال تعجب من دیگه جواب مریم و نداد ..

مریم _ خوب من برم اماده بشم دیگه .. راستی تو چرا اومدی بیرون ..

با همون حالت گیجی .. کمی فکر کردم تا یادم اومد برای چی بیرون اومده بودم :

_ اهاان ... میخواستم در مورد ل*باسم نظرتونو بپرسم .. خوبه یا برم عوضش کنم ..

مریم کمی خریدارانه نگام کرد و گفت :

_ خوبه .. ولی به نظرت برای یه قرار شام زیادی سنگین نیست .. نظر تو چیه رعنا ؟!!

رعنا _ به نظر منم سنگینه ..

_ خوب منم همینو میخوام دیگه .. نمیخوام سنمو کم نشون بده ..

مریم چشماش و ریز کرد و چند ثانیه ی بعد برام سری از روی تاسف تکون داد و به سمت اتاقش رفت ..

نگاهم و به رعنا دوختم ..

دستاشو روی پیشونیش کشید و به زمین نگاه کرد .. چند ثانیه بعد هم بدون توجه به من راهی اتاقش شد ..

نفس خسته مو بیرون فرستادم و رفتم تا همتا و همراز و اماده کنم .

منصور راس ساعت اومد ..

ما هم همگی اماده بودیم ..

از در که خارج شدیم منصور و با کت و شلوار خوش دوخت مشکیش دیدیم که به ماشینش تکیه داده بود ..

به محض خارج شدنمون تکیه شو از ماشین گرفت و به سمتمون اومد .. با مریم احوالپرسی کرد و به رعنا خوش امد گفت .. بعد هم با همون ل*بخند همیشگیش به من سلام کرد ..

و بعد هم همراز و از زمین بلند کرد و ب*و*سید .. و اخر از همه هم به همتا سلام کرد و دستشو برای دست دادن باهاش جلو اورد ..

همتا بعد از کمی مکث خیلی کوتاه باهاش دست داد و خودشو به من نزدیکتر کرد ..

دستشو گرفتم و با یه ل*بخند بهش نشون دادم که از رفتارش راضی هستم ..

با صدای منصور نگاه از همتا گرفتم و به اون که در جلو رو برام باز نگه داشته بود ، دوختم ..

romangram.com | @romangram_com