#کوه_پنهان_پارت_258

به محض نشستن مردی بهمون نزدیک شد و خوش امد گفت و منو به دستمون داد ..

من در مقابل چشمای متعجب منصور اب انار سفارش دادم و اونم قهوه همراه کیک !!

روی تخت نشسته بودیم ..

به مولایی نگاه کردم .. یه شلوار پارچه ای خوش دوخت مشکی پوشیده بود با یه بلوز مردونه ی راه راهِ سفید طوسی .. کتِ ست شلوارش هم روی پاهاش انداخته بود ..

مشغول ارزیابی ظاهرش بودم که نگاهشو از فضا و ادمای اطراف گرفت و به من دوخت ..

ل*بخند خسته ای زد .. منم به همون شکل پاسخش و دادم ..

شروع حرفش و از نظر دادن به اینجا بود :

منصور _ قبلا اینجا نیومده بودی ؟! نه ؟!!

_ نه !!

منصور _ درسته .. اخه اینجا رو بعد از بازسازی درست کردن ..

با خنده ی تلخی ادامه داد:

_ صاحب هاش مال این شهر نیستن !! نصف بیشتر مردم این شهر مال اینجا نیستن .. بعد از بازسازی ساکن شدن .. جایگزین ادمایی که همشون توی یه شب رفتن زیر یه خروار خاک و کسی نبود به دادشون برسه ..

از یاداوری اون روزا حالم خراب شد و دوباره اشک هام روی صورتم جاری شدن !!

بدون توجه به حال من در حالی که نگاهش توی یه نقطه ثابت شده بود ادامه داد :

_ رفته بودم به یه شهر دیگه برای یکی از قراردادهای پدرت ..

خبر نداشتم چی شده .. ولی اونشب تمام مدت کاب*و*س دیدم .. صدای دخترمو میشنیدم که صدام میکرد و ازم کمک میخواست .. چند بار بیدارشدمو خواستم که با خونه تماس بگیرم .. اما هر بار پشیمون شدم .. فکر کردم فقط یه کاب*و*س ... وچون به دخترم خیلی وابستگی دارم این خواب ها رو میبینم ..

حالا اگه زنگ بزنم ممکن اونا از خواب بپرن و هول ورشون داره ..

تا صبح به هر جون کندنی بود گذروندم و افتاب نزده از هتل زدم بیرون .. رفتم فرودگاه و بلیط اولین پرواز و خواستم .. تازه اونموقع بود که بهم گفتن چه بلایی سرم اومده و همه ی زندگیم یه شبه زیر خروارها خاک نابود شد ..

بعد از این جمله تازه نگاهش به من افتاد که به پهنای صورت اشک می ریختم ..

هول کرد :

منصور _ سارا جان ببخش .. نمیخواستم ناراحتت کنم .. فقط یه لحظه فضای اینجا منو به اون حال و هوا برد .. ببخشم

ل*بخندی به روش پاشیدم گفتم :

_ خوبم نگران نباش !! اتفاقا برای خودمم سوال بود که چطور نجات پیدا کردی ؟! ولی خوب روم نمیشد بپرسم ..

حواسم بود که از اول شخص استفاده کنم ..

نفس عمیقی کشید و ل*بخندمو پاسخ داد ..

به مردی که سفارش های مارو میاورد گفت که یه لیوان اب قند برای من بیارن ..

وتا قبل از اینکه اب قند و بخورم نذاشت ل*ب به اب انارم بزنم !!!

خنده م گرفته بود .. درست مثل دخترش با من رفتار میکرد .. منم بهش خورده نمیگرفتم .. به هر حال اونم زمان لازم داشت تا با این موضوع کنار بیاد ..

romangram.com | @romangram_com