#کوه_پنهان_پارت_257


تازه از خوردن مسکن فارق شده بودم که بازم صدای تلفن .. توی دلم اشوبی به پا کرد ..

اینبار مریم جواب داد .. بهش دقت کردم تا از صحبتاش مخاطبشو بشناسم .. از لحن سردی که توی صحبت استفاده میکرد متوجه شدم که منصور پشت خط ..

با اونکه امادگیشو نداشتم .. اما با این فکر که اینطوری بهتر شد .. حداقل توی عمل انجام شده ی صحبت باهاش .. استرسم کمتر میشد ..

مریم با گفتن" گوشی خدمتتون " گوشیه تلفن و به سمت من گرفت .. دستاشو از پشت مبل به سمتم گرفت .. بدون اینکه نگاهم کنه .. یا کلامی بگه ..

انگار مطمئن بود من پشتش ایستادم و دارم نگاهش می کنم ..

به سمتش رفتم .. گوشی رو از دستش گرفتم .. سرفه ای کوچیکی کردم .. تا صدام و صاف کنم .. جواب دادم :

_ سلام اقای مولایی ..

منصور _ سلام .. خوبی ؟!

_ بله خوبم .. شما خوبین ؟!!

کمی مکث کرد و با لحن گرفته ای گفت :

_ من هنوز برای تو مولایی و شما هستم .. پس چطور ازم میخوای همچین کاری کنم ..

اه به حواس پرت خودم لعنت فرستادم .. با لحن دلجویانه ای گفتم :

_ ببخشید .. هنوز عادت نکردم .. بعد هم شما هنوز به درخواست من پاسخی ندادین ..

مولایی _ باشه قانع شدم .. امروز بیا بیرون باهم حرف بزنیم ..

_ باشه .. کی ؟!

مولایی _ یک ساعت دیگه خوبه ؟!!

_ بله خوبه !!

مولایی _ پس اماده باش میام دنبالت .. فعلا !!

_ باشه میبینمتون .. خدافظ .

مولایی _ خدافظ

دکمه ی قرمز و زدم و به مریم نگاه کردم .. سری از روی تاسف برام تکون داد و روشو ازم گرفت ..

به قدر کافی درگیریه ذهنی داشتم .. توقع داشتم کمی بیشتر درکم کنه .. باری از روی دوش ذهنم برداره .. اما نه تنها کمک حالم نبود که حالا تصمیم گرفته بود سوهان روحم هم باشه !!

نفسِ پرحرصم و بیرون فرستادم و رفتم که حاضر بشم .. بعد هم میتونستم با مریم راجع به رفتارش صحبت کنم .. فعلا مهمترین دغدغه ی من منصور مولایی بود ...

توی لژخانوادگیه یه رستوران سنتی نشستیم ..

وقتی که سوار شدم به اینجا اومد و توضیح داد که از محیط کافی شاپ خوشش نمیاد .. حرفی نزدم ..

منم از اون محیط خوشم نمیومد .. جای دنجی برای خلوت نبود .. معمولا از وقتی که وارد میشدی تا زمان خروجت زیر نظر افراد حاضر توش بودی !!

اینجا یه رستوران سنتی بود که یه لژ خانوادگی جدا داشت که به عنوان کافی شاپ ازش استفاده میشد ... جای دنجی بود .. زیبا و ال*بته خلوت !!


romangram.com | @romangram_com