#کوه_پنهان_پارت_256
_........
همتا _ مامانم خوبه .. عمو پیمانم کجاست .. چرا دیگه به خاله مریم زنگ نمیزنه ؟!!
بهنود پشت خط بود .. نمیدونم چرا با فهمیدن این موضوع ضربان قل*بم زیادشد ..
همه ی وجودم گوش شد و به همتا توجه کرد ..
همتا _ اخه خاله همش بهم میگه اگه عمو زنگ زد میگم باهاش حرف بزنی .
_..........
همتا _ اره عمو خوبه .. فقط وقتی شما برگشتین خونه تون خیلی گریه کرد .. اما الان خوب شده ..
_.......
همتا _ منم اره ..
_.......
نمیدونم چی بهش گفت که همتا مشغول فکر کردن شد ... بعد از چند دقیقه فکر کردن گفت :
_ اره دوست دارم ..
چشمامو ریز کرده بودم و متفکر به همتای خندان نگاه میکردم .. که نگاهم به مریم افتاد که به سمت همتا میرفت .. در همین حینم پوزخندی تحویل نگاه کنجکاو من داد و رفت کنار همتا نشست ..
هنوز توی فکر پوزخند مریم بودم که با صدای همتا به خودم اومدم ..
همتا _ مامانم اشپزخونه است .. داره برای منو همراز ذرت درست میکنه !!
_.........
همتا _ اره عمو داره تام و جری نگاه میکنه
_....
همتا _ باشه .. گوشی رو داشته باشین تا بیاد ...
گوشی رو از خودش دور کرد و همراز و صدا کرد .. نمیدونم چرا ناراحت شدم .. فکر میکردم الان منو صدا میکنه .. دنبال بهانه ای میگشتم که هم باهاش صحبت نکنم .. هم همتا متوجه نارضایتیم نشه .. ولی حالا اصلا ازم درخواست نشده بود که بخوام بهش پاسخ بدم ..
همراز گوشی رو به گوشاش چسبونده بود و به حرفهای بهنود گوش میداد ..
چیزی نمیگفت .. فقط یه بار با بغض گفت : " بیا " بعدم گوشی رو ب*و*سید و گذاشت زمین ..
امده بود به سرم از انچه میترسیدم .. !!!!!
همراز به بهنود وابسته شده بود ..بعد از چند روز اول که بیتابیشو میکرد دیگه اروم شده بود و من با خیال خام خودم فکر کرده بودم که فراموشش کرده .. ولی حالا دیدم که اینطور نیست !!!
همراز من که حتی یک لحظه هم حاضر نشده بود با رعنا از پشت تلفن صحبت کنه .. حالا به پدرش گوش داده بود و براش از راه دور ب*و*س فرستاده بود ..
روس پله های سرامیکی اشپزخونه نشستم و سرمو بین دستام گرفتم .. نمیدونستم چیکار کنم .. این تلفن اراده امو برای عملی کردن تصمیمم سست کرده بود ..
تاسف خوردم برای خودم .. نه فقط به خاطر رابطه ی خوب همتا و همراز با بهنود .. به خاطر به میل قل*بی خودم برای برگشت بهنود !!!
نفسم و با یه اه بیرون دادم .. سرم داشت از فکرهای زیادی که راه حلی هم براشون نداشتم میترکید .. بلند شدم که یه مسکن بخورم و به خواب اجازه بدم که ذهن خسته مو اروم کنه .. بعد درباره ی منصور و تصمیمم فکر میکنم ..
romangram.com | @romangram_com