#کوه_پنهان_پارت_259
ل*بخندی به روم پاشید :
منصور _ خوب حالا بگو ببینم دیگه چی دوست داشتی ازم بپرسی و روت نشده ؟!!
خنده ای کردم و گفتم :
_ بپرسم ؟!!
منصور _ اره حتما !!
کمی مکث کردم و خندان بهش نگاه کردم .. مطمئن نبودم درست باشه بپرسم یا نه ؟!!
بلاخره دلو به دریا زدم و با کمی چاشنی خجالت پرسیدم :
_ همیشه دلم میخواست بدونم با خانمت چطوری اشنا شدی ؟!!
کمی متعجب نگاهم کرد .. بعد هم ل*بخندی زد که من معنیشو نفهمیدم .. گفت :
منصور _ خوب ازدواج ما کاملا سنتی بود .. مادرم دیده و پسندیده بود .. منم رفتم خاستگاری .. چند جلسه توی خونه صحبت کردیم .. بعدم که ازدواج ..
ابروهای متعجب منو که دید .. خنده ای کرد و ادامه داد :
منصور _ تعجب نداره که .. اونموقع اینجوری ازدواج میکردن .. بیشتر شناخت ها بعد از ازدواج به وجود میومد ..
میخواستم بپرسم .. حالا اگه بد از اب درمیومد چی ؟!! که یادم اومد خودم شوهرمو حتی ندیدم .. چه برسه به شناخت !!
پس ساکت شدم .. دوست نداشتم پاسخ سوال منصور بهم واقعیت زندگیه خودم باشه .. نمیدونم شاید ازش خجالت میکیشیدمو میخواستم ازش فاصله بگیرم ..شاید هم نه !!
سکوت کردم .. اما منصور رشته کلام و به دست گرفت :
منصور _ میدونی .. من عاشق نشدم .. یه زندگیِ معمولی رو شروع کردم ..و بعدش هم با ارامشی که ارام به زندگیم تزریق کرد .. به تمام معنا پایبند شدم .. عشقش دست و پامو بست .. همیشه ازش راضی بودم .. همیشه
مولایی در مورد زندگی با همسرش حرف میزد و از اون و بچه هاش میگفت .. از چشماش عشق و حسرت موج میزد .. طوری حرف میزد که ادم حس میکرد چقدر دلش میخواست که جای اون همسر و فرزند باشه .. و این عشق از نزدیک لمس کنه ..
یه لحظه نگاهشو از گلهای قالی گرفت و به من دوخت .. انگار تازه یادش افتاده بود من برای چی اونجام و داره از کسی که در اینده حکم هووی منو داره تعریف میکنه ..
اما توی نگاه من فقط کنجکاوی بود نه چیز دیگه .. چون توی سرم هم چیزی به غیر از این نبود ..
اقای مولایی به قدری برای من قابل احترام و محترم بود که به خودم اجازه نمیدادم .. حتی توی فکرم هم به خانواده اش حسادت کنم ..
منصور _ اینارو گفتم که بدونی .. زندگی من هیچ وقت هیجانی نداشته .. یعنی شاید من هیچ وقت نخواستم که داشته باشه ..
من اصولا همیشه اروم بودم .. حتی توی اوج جوونی هم شیطنت نداشتم .. باید بدونی صرف نظر از تفاوت سنمون ، این تفاوت بزرگ منو توِ ..
خواستم حرفی بزنم که دستاش و به نشونه ی سکوت بالا اورد و خودش ادامه داد :
منصور _ ال*بته اینم بگم که من خیلی شیطنتات و دوست دارم .. و اینکه باید اعتراف کنم که عاشق اینم که تو رو با همتا و همراز شهربازی ببرم ... نگات کنم که همپای اون دوتا شیطنت میکنی و میخندی ..
اما اینم باید در نظر بگیری که من فقط تماشاچیه کارات هستم و هیچ وقت نمیتونم همپات باشم ..
_ چرا ؟!! تو که سنی نداری !!
منصور خنده ای به لحن لجوج من زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com