#کوه_پنهان_پارت_253
ساکت بود .. نمیدونم به چی فکر میکرد .. اما حرفی نمیزد .. منم دیگه حرفی نزدم ..
یه ساعتی بود که سکوت خونه رو فقط صدای اروم تی وی میشکست ..
مریم از جاش تکون نخورده بود .. حتی تی وی رو هم خاموش نمیکرد ..
منم رفتم اشپزخونه تا هم به غذام سرزده باشم .. هم اینکه مقداری گل گاوزبون دم کنم ..
مامانم همیشه در اینجور مواقع برای تمدد اعصاب ازش استفاده میکرد ..
مریم توی همون حالت نشسته بود و توجهی به اطراف نداشت .. حتی وقتی تی وی رو خاموش کردم هم سرشو بلند نکرد ..
لیوان دمکرده رو مقابلش روی میز گذاشتم و اروم صداش کردم ..
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد .. چشماش غمو فریاد میزد ..
با چشمام به لیوان اشاره کردم ..
_ بخور ارومت میکنه ..
نگاهش و به لیوان دوخت و بعد هم بلندش کرد و به بخار بلند شده ازش خیره شد ..
منم همین کارو کردم .. به این موضوع که زندگیه من چقدر برای همه عذاب اوره شده فکر میکردم ... با صداش به خودم اومدم :
مریم _ سارا بهم نگو که فقط همه ی این دلایله که باعث شده این تصمیمو بگیری ؟!!
ل*بخند تلخی به این همه شناخت و زرنگیش زدم ..
تقریبا مطمئن بود که دلیل دیگه ای هم دارم .. کاملا از نگاه منتظرش میشد .. اینو فهمید ..
_ دیروز که رفتم از سوپری خرید کنم اقای همسایه مون و دیدم .. دوتا خونه اونورتر از ما زندگی میکنن ..
با نگاهش نشون میداد که میخواد بشنوه .. توضیح دادم :
قبلا اینجا نبودن .. بعد از بازسازی اومدن .. چند باری دیده بودمش .. دنبال کارای شهرداری و زیباسازی منطقه میرفت و برای اهالی توضیح میداد ..
نفس عمیقی کشیدمو و ادامه دادم:
ازم میپرسید که دیشب دخترتون اشغال رو توی سبد اشغال گذاشته .. درب سبد و بسته بود ؟!!
منم توضیح دادم که دیشب خودم اشغال هارو اوردم و دخترم نیاورده و درب و هم بستم ..
یه ل*بخند تلخ به نگاه کنجکاوش زدم ..
_ گربه توی سبد اشغال رفته بود ... همه جارو بهم ریخته بود ..
داشت برام توضیح میداد که همسایه ها بی ملاحظه ان و توجهی به اهمیت موضوع نمیکنن که خانمی بهش نزدیک شد ..
دختر جوونی بود .. احتمالا همسرش .. اینو از اویزون کردن خودش به بازوی مرده فهمیدم ..
romangram.com | @romangram_com