#کوه_پنهان_پارت_254

از یه چیز دیگه ام فهمیدم ..

مکثی کردم و ادامه دادم:

_ از احوالپرسیِ سردی که باهام کرد و بعد هم بلافاصله بعد از اینکه ازشون جداشدم .. به شوهر مودب و فهمیده اش که حتی توی فاصله ی گفتگومون بهم م*س*تقیم نگاه نکرده بود گفت " خوب به هر دلیلی با زن ها حرف میزنیا .. شیطون "

هرکسی چه با دلیل .. چه بی دلیل بهم تهمت میزنه ..

من فقط بدبختیم این نیست که توی خیابون و حتی توی خونه ی خودم مورد ت*ج*ا*و*ز نگاههای ه*ر*زه قرار میگیرم ..

بدبختیه من اینه که حتی باعث ایجاد سوءظن برای خانم های شوهر دارم ، هستم !!!

اشکایی که معلوم بود جلوی ریزششون و میگرفت .. از چشماش پایین چکید ..

مریم _ سارا .. ازدواجت با مولایی فقط مشکلاتتو حل میکنه .. اما تاوان سختی برات داره و جوونیتو ازت میگیره .. اگه نمیخوای به بهنود فرصت بدی حرفی نیست .. پس حداقل به مهدی اجازه ی خودنمایی بده .. به خدا خیلی دوستت داره ..

مادرمم ارزوش خوشحالی و خوشبختیه پسرشه .. مطمئن باش !!

نگاهمو ازش دزدیدم .. ترسیدم از نگاهم میل درونیمو بخونه .. من دیگه ادمی نبودم که به احساسم اجازه ی جولون بدم ..

بدون توجه به حرفش پرسیدم :

_ با مولایی حرف میزنی ؟!!

شوک دومم بهش وارد کردم ..

مریم _ من ؟؟؟؟

_ اره تو .. پیش زمینه رو فراهم کن .. بقیه شو خودم صحبت میکنم ..

مریم _ تو کاملا خل شدی !! حالا اون هیچی .. سوری جون و پدرجون و چطوری میخوای راضی کنی .. فکر میکنی میذارن مولایی پیر ، پدری نوه اشون و بکنه ..

_ مریم خانم .. ادم برای اینکه پدر خوبی باشه نیاز نیست که حتما جوون باشه !!!

در ضمن سوری جون و پدرجون حتما به نظر من احترام میذارن ..

مریم _ اگه نذاشتن چی ؟!! گفتن باید همرازو بهشون برگردونی ؟!!!

_ در اونصورت میدونی جواب چی خواهد بود .. فعلا مشکلم مولاییِ که کلا توی باغ نیست .. و تو باید روشنش کنی !!

مریم با لجبازی کاملا مشهودی گفت :

_ من اینکارو نمیکنم ..

ل*بخندی به لجاجتش زدمو گفتم :

_ تو اینکارو میکنی .. چون من میخوام ..





*******

بلاخره بعد از چند روز کشمکش مریم راضی شد که با مولایی صحبت کن ..

romangram.com | @romangram_com