#کوه_پنهان_پارت_252

شاید به خاطر فریادهامون بود که از سر بدبختی زده بودیم ..

بلاخره این مریم بود که سکوت و شکست :

مریم _ حالا چرا مولایی ؟!!

خداشکر حداقل اینقدر واقع بین بود که نگه چرا به انتظار رحم بهنود ننشستی !!

_ به هزار و یه دلیل .. میخوای همشو بدونی ..

خسته ام .. سر پناه میخوام .. سایه ی سر ..

خسته ام از اینکه هرجا که رفتم نگاههای ه*ر*زه رو دنبال خودم دیدم ..

برام بسه که به اسم یه کوه دلخوش کنم .. میخوام تکیه گاه داشته باشم .. حتی اگه این تکیه گاه تپه باشه نه کوه!!

میدونم که مولایی جای پدرمه .. میدونم مولایی مثل کاوه نیست .. مثل مهدی نیست .. مثل شاهین نیست ..

اما مثل من هست ..

مثل من داغ دیده است ..

مثل من یه بار ازدواج کرده ..

مثل من طعم فرزند داشتن و چشیده ..

مثل من تنهاست ..

میتونه برای بچه هام پدری کنه .. که مثل کاوه اگه قبولم کنه .. با بچه هام قبول میکنه ..

مادری نداره که بهم تهمت ه*ر*زگی بزنه .. تهمت دام گذاشتن برای پسرش ..

مادری نداره که حسرت ازدواج تنها پسرشو داشته باشه .. حسرت در آ*غ*و*ش کشیدن نوه شو .. نوه ای از پوست و استخون خودش ..

بایه پوزخند و صدایی که خودمم به زور میشنیدمش ادامه دادم :

خاله ای نداره که حسرت عروسی نگرفتن خواهر زاده اشو توی سرم بکوبه ..

به بچه ی شبیه به پدرش لقب نامشروع بده ..

بهش نگاه کردم .. روی مبل مقابلم نشست و دستاش و روی سرش گذاشت ..

همیشه غمای منو به دوش میکشید .. حس کردم اونم خسته است ...

سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو روی هم گذاشتم ..

زمزمه وار گفتم :

_ مریم زندگی با عشق پردردسر نمیخوام .. زندگی اروم میخوام

مریم خسته ام .. دلم یه زندگیه اروم و بی دغدغه میخواد ..

دلم میخواد یه همراه داشته باشم که بار زندگیمو به دوش بکشه .. که کمرخمیدمو با تکیه به خودش صاف کنه ..

خسته ام .. خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی ..

romangram.com | @romangram_com