#کوه_پنهان_پارت_251


اینبار این من بودم که غریدم ..

_ حق نداری سرمن داد بزنی !!

مریم دیگه کنترلی روی رفتارش نداشت .. از جاش بلند شد و مقابل من که روی مبل نشسته بودم ایستاد ..

مریم _ داد نزنم که دوباره حماقت کنی ؟!! داد نزنم که بری با یه مرد همسن پدرت ازدواج کنی ..

تقریبا جیغ زد :

_ تازه میخوای ازش خاستگاری هم بکنی !!!!

اره میخوام اینکارو بکنم .. میدونی چرا ؟!! نه نمیدونی ؟!! چون هیچ وقت شرایط منو نداشتی .. هیچوقت جای من نبودی ؟!!

فکش منقبض شده بود و سرخیِ صورتش نشون از عصبانیت و حرص زیادش میداد.

از بین دندونای کلیدشدش غرید:

مریم _ سارا نذار فکر کنم نمیشناسمت .. نذار فکر کنم از بهنود جدا شدی که ازدواج کنی ؟!!

پوزخندی به افکارش زدم ..

_ چی باعث شده بود که تو فکر کنی که من یه راهبه ام ؟!!.. که من نیاز ندارم ؟!!

ناباورانه نگاهم میکرد .. ادامه دادم :

_ چون همیشه خوددار بودم فکر کردی که نیاز ندارم .. که فقط خلق شدم برای اینکه مادر باشم ..

داد زدم ..

_ اره لعنتی این طوری در موردم فکر میکردی که حالا نمیشناسیم ؟!!!

ساکت بود ..

_ بگو دیگه چرا حرف نمیزنی ؟!! فکر میکنی برام راحت بود که با شوهرم توی خونه باشم و نیازمو سرکوب کنم ..

اره من احمق بودم .. ولی نه فقط به خاطر به دنیا اوردن همراز .. به خاطر اینکه دوسال از بهترین روزای زندگیمو صرف یدک کشیدن یه اسم کردم ..

اره به خاطر اینم احمق بودم .. که توی اوج حس نیازم ، سرکوبش کردم .. میفهمی ..

میخوای از بدبختیم بگم ..

اینکه چقدر دلم میخواد ناز کنم .. شوهرم نازم و بکشه ..

میفهمی یا بیشتر برات توضیح بدم ..

ساکت شدم ..

حالم بهم خورد از اینکه مجبور شدم برای دفاع از شخصیت پایمال شدم .. درناکترین واقعیتهای زندگیمو به زبون بیارم ..

حال اونم بهتر از من نبود .. انگار واقعیت زندگیه من برای اونم دردناک بود ...

سکوت بینمون طولانی شده بود .. اما هیچ کدوم سعی نمیکردیم از بین ببریمش .. خداشکر حرفهامو با همه ی تلخیش بغضی به وجود نیاورد .. برای هیچ کدومون ..


romangram.com | @romangram_com