#کوه_پنهان_پارت_250

مریم _ خیلی خوب اونجوری نگام نکن .. منم میرم جارو برقی بزنم .. اینجا دیگه بیتا خانم نیست که بیاد کارای خونتو بکنه که !!!

_ افرین .. این عادلانه است .. اتاق هارم بکش ..

این دفعه اون چشماشو ریز کرد و نگام کرد .. بعد هم بدون حرف بلند شد و رفت که به وظیفه اش برسه !!

تا دوساعت هر دومون مشغول بودیم .. منم قرمه سبزی بار گذاشتم و سالاد درست کردم .. بعد هم اشپزخونه رو مرتب کردم ..

مریم هم کاراش تموم شده بود و مشغول تماشا کردن تی وی بود ..

دوتا فنجون قهوه ریختم و همراه با کیک براش بردم .. الان بهترین فرصت بود که باهاش حرف بزنم ..

_ مریمی میخوام باهات حرف بزنم ..

در حالی که نگاهش به تلویزیون بود و مشغول خوردن کیک بود .. گفت :

مریم _ خیلی خوبه !!! خوب بگو گوش میدم ...

_ اما من همه ی حواست و میخوام .. حرفام مهمه ..

نگاهش به سمتم کشیده شد .. م*س*تقیم به چشمام نگاه میکرد .. میخواست از توی چشمام میزان اهمیت گفته هامو بسنجه ..

خیلی معمولی بهش نگاه کردم .. اونم دوباره بی تفاوت نگاهش و به تی وی دوخت ..

باید ضربه رو میزدم بنابراین بدون مقدمه گفتم :

_ میخوام برم از مولایی خاستگاری کنم ..

اما وقتی که کیک توی گلوش پرید و به سرفه افتاد فهمیدم که باید اول مقدمه چینی میکردم ..

مریم _ چی گفتی ؟!!

فقط بهش نگاه کردم .. میدونستم که متوجه شده و نیاز به تکرار نیست ..

مریم _ بگو که شوخی کردی ؟!!

_ به من میاد الان در حال شوخی باشم ؟!!!

چند ثانیه به صورتم نگاه کرد و به دفعه مثل اتش فشان فوران کرد :

مریم _ تو غلط میکنی .. غلط میکنی که حتی بهش فکر کنی چه برسه به عمل ..

بازم بهش نگاه کردم ..

داشتم فکر میکردم که تا حالا مریم تا این حد عصبانی دیدم ؟!!!..

یا اینکه حق داره که تا این حد عصبانی باشه ؟!!!!

وقتی که دید جوابی بهش نمیدم دوباره غرید ..

مریم _ تا کی میخوای تصمیمات احمقانه بگیری ؟!!

اخممو که دید ادامه داد :

_ میخوای برم مدرک حماقتت و از مهد بیارم .. اره یا نه ؟!!

romangram.com | @romangram_com