#کوه_پنهان_پارت_249
همه ی حواسم جمع رفتارش شده بود .. رفتاراش و محبتاش نسبت به خودم .. همتا و همراز .. تلاش هایی که برای ارتباط برقرار کردن با همتا میکرد .. ب*و*سه هایی که روی گونه ی همراز میکاشت ..
همش خالصانه بود .. بدون ریا و تزویر .. که اگه بود سعی میکرد فقط در حضور منو مریم باشه .. ولی این طوری نبود ..
محبتاش و ب*و*سه هاش و وقت دیدم که ظاهرا توی تیرس نگاهمون نبودن و مشغول بازی دخترا همراهش با وسایل شهربازی بود ..
بعد از اون روز خیلی فکر کردم .. به مولایی .. به خودم ..
به شرایط نزدیکمون .. به اینکه اونم مثل من خانواده شو از دست داده ..
اینکه اونم یه پدر بوده و این حس و تجربه کرده ..
به ارامشی که توی این مدت کنارش تجربه کرده بودم .. به مسئولیت پذیر بودنش ..
به تفاوت سنیه بیست سالمون هم حتی فکر کردم .. اما در مقابل همه ی حس قشنگی که کنارش تجربه کرده بودم .. کمرنگ بود ..
تا حدی که حتی از دیدم مخفی شده بود !!!
اما میخواستم با مریم مطرح کنم .. اینا افکاری بود که خودش توی سرم انداخته بود ..
تصمیمم و گرفته بودم .. فقط میخواستم از طرف خواهرم هم تایید بشم..
صبح همتا رو مدرسه رسوندم و همرازم مهد گذاشتم ..
وقتی برگشتم مریم تازه بیدار شده بود .. مشغول صبحانه خوردن بود ..
_ سلام .. صبح به خیر ..
مریم _ سلام .. کجا بودی ؟!!
_ رفتم همتا رو بذارم مدرسه ..
مریم _ مگه قرار نبود با سرویس بره ..
_ چرا ولی راننده سرویسش صبح زنگ زد و گفت ماشینش خراب شده نمیتونه بیاد دنبالش ..
مریم _ اهان .. چایی میخوری ؟!!
_ نه .. با همتاو همراز خوردم ..
یه قلوپ از چاییشو خورد ..
مریم _ امروز چیکاره ایم ؟!!
_ هیچی .. خونه میمونیم و استراحت میکنیم ..
مریم _ عالیه .. پس یه نهار خوشمزه درست کن که بخوریم ...
_ حتما سرورم .. چی میل دارین کوفت کنید ؟!!
مریم _ اِ پرو نشو دیگه .. من مهمونمااا
چشمامو ریز کردمو نگاهش کردم ..
romangram.com | @romangram_com