#کوه_پنهان_پارت_248

قبر بعدی

کودک خردسال مبینا مولایی

5 ساله ..

اشکام دیگه تحمل چشمای زندان بانم و نداشتن ، جاری شدن ..

بعدی و بعدی و بعدی ...

بلند شدم و بی هیچ حرفی از اونجا دور شدم .. ساعتها طول میکشید .. تا با همه ی عزیزانش خلوت کنه ..

بازم گذاشتم ارامش امامزاده دربرم بگیره و درد بی کسمو تسکین بده ..





از اونجا که خارج شدیم .. نگاهم به چشمام به خون نشسته ی اقای مولایی برخورد کرد..

منتظر ما ایستاده بود ..

مریم که همرازو در آ*غ*و*ش داشت هم متوجهش شد ..

با تعجبی که از صداش کاملا مشخص بود ، زیر ل*ب گفت :

_ این اینجا چیکار میکنه ..

منم مثل خودش جواب دادم :

_ زیارت اهل قبور

دست همتا رو گرفتم و با هم نزدیک اقای مولایی شدیم ..

_سلام ..

مریم _ سلام اقای مولایی ..

اقای مولایی _ سلام .. قبول باشه

_ ممنون .. برای شما هم قبول باشه

اقای مولایی لپای همراز و کشید و نازش کرد.. به همتا هم که میدونست نباید نزدیک بشه .. فقط سلام کرد .. و در کمال تعجبم همتا جواب سلامشو داد ..

این تعجب و توی نگاه مریم و اقای مولایی هم میدیدم ..

اقای مولایی هم به واسطه ی این موفقیت مارو به نهار دعوت کرد .. اولش نپذیرفتیم .. ال*بته من مشکلی نداشتم .. ولی مریم مخالف بود که اونم به خاطر موافقت همتا پذیرفت ..

رفتاراش باعث تعجبم میشد .. نگاههای خصمانه شو نمیفهمیدم ..

توی اولین فرصتی که پیدا کردم .. ازش دلیل رفتارش و پرسیدم که جوابش تمام این چند وقته ذهنِ منو درگیر خودش کرده بود ..

" از محبتاش خوشم نمیاد .. طبیعی نیست "

گیج شدم .. تا حالا هیچ وقت از این نگاه به رفتار اقای مولایی نگاه نکرده بودم ..

romangram.com | @romangram_com