#کوه_پنهان_پارت_247
_ کجایین ؟!! چرا تنهام گذاشتین .. ازم راضی نبودین
_ ببخشم .. ببخشم که حرفتو گوش ندادم ..
_ چیکار کنم براش .. به عشقت توی قل*بم قسم .. همه ی سعیمو کردم .. باور کن مثل همرازم براش کم نذاشتم ..
_ من همش یه دختر بچه ی بودم که تا اون موقع همه ی زندگیش توی خانواده اش خلاصه میشد .. توی عشقش به اونا .. چیکار کنم .. میدونم اشتباه کردم ..
_ اما تقصیر شماهم بود که همگی با هم تنهام گذاشتین ..
_ دعام نکردی ؟!! تو میگفتی دعای من همیشه بدرقه ی راهت دختر قشنگم ...
_ برای همتا دعا کن .. به دعا نیاز داره .. خیلی
گفتم .. اینقدر که خالی شدم .. سبک شدم .. حس میکرد .. نوازش های مامانم و حس میکنم .. ب*و*سه ای که اشکان و بابام روی پیشونیم گذاشتن و حس کردم ..
اما نگاه های نگران یلدارم حس کردم ..
بهش قول دادم .. قول دادم قوی باشم و به گلش برسم .. نذارم غم توی دل کوچیکش لونه کنه ..
بعد هم بلند شدم و ازشون خداحافظی کردم ..
وقتی داشتم برمیگشتم به صحن امامزاده .. متوجه مردی شدم که نشسته بود کنار قبری و زانو هاشو توی آ*غ*و*شش گرفته بود ...
اونم یه داغدیده و یه بازمانده بود از شب دلخراش و نفس گیر این شهر !!
به سمتش رفتم .. من این مرد و خیلی خوب میشناختم .. مردی که توی تمام این مدت همیشه پشتیبانم بود و که هر وقت مشکل بود مامن اصلیِ من میشد ..
وقتی نزدیکش شدم .. تازه متوجه من شد ..
با سر سلام کردم .. دلم نمیخواست خلوتشو بر هم بزنم .. فقط میخواستم فاتحه ای برای خانواده اش که هیچوقت ندیده بودمشون بفرستم و برم .
در سکوت کنار قبرشون نشستم و فاتحه فرستادم ..
با نگاه کنجکاوم نوشته های روی سنگ قبرو خوندم ..
مرحومه ارام نیک روان ....
همسرش
نگاهم به سنش رفت .. همش 33 سالش بود
بلند شدم کنار سنگ کناریش نشستم ..
جوان ناکام میلاد مولایی ...
15ساله ...
وای خدایا چقدر بچه بوده
romangram.com | @romangram_com