#کوه_پنهان_پارت_246

******

چند روزی از تلفن بهنود گذشت .. مریم دیگه به تلفنای پیمان جواب نمیداد .. فقط از طریق میل در ارتباط بودن ..

اما حالا دیگه شماره ی خونه ی دست بهنود بود .. اونم هر شب توی زمان خاص زنگ میزد .. اما من جواب نمیدادم .. میدونستم اینطوری فقط دلتنگیمو تحریک میشه ..

چند روزی بود یه موضوعی علاوه بر بهنود ذهنم و به خودش مشغول کرده بود ..

همش هم برمیگشت به چند روز پیش که با مریم و دخترا رفته بودیم بیرون ..

پنجشنبه بود و زمان زیارت اهل قبور .. توی این مدتی که اومده بودیم .. همیشه تنها میومدم .. نمیخواستم همتا جایگاه ابدیِ پدرو مادرشو ببینه .. به حد کافی بزرگ نشده بود که بتونه این غم و تحمل کنه .. دلم میخواست همون تصور اشکان و یلدای مبهم توی ذهنش باشه .. تا یه سنگ قبر سرد و یه اسم ، که حالا توانایی خوندنشم پیدا کرده بود ..

اما حالا با وجود مریم میتونستم این کارو بکنم و سر خاک عزیزانم دلتنگیمو بر طرف کنم .. جایگاه عزیزانم کنار مقبره ی امامزاده ای توی شهرمون بود که میتونستم به بهانه ی زیارتش بچه ها رو ببرم ..

وقتی وارد شدیم .. چادر مشکیمونو سرمون کردیم ..

همتا و همرازم چادر گلدارسفید که برای نمازشون دوخته بودم .. وارد شدن ..

از همون بدو ورودمون توجه خیلیهارو به خودشون جل*ب کردن ..

با وارد شدنمون همه ی حس های خوب دنیا به دلم هجوم اورد ..

از همه مهمتر و دلپذیرتر ارامش حاکم بر اونجا بود که ادمو توی خودش حل میکرد ..

کاملا میتونستم حس کنم که این ارامش روی مریم و همتا تاثیر گذاشته ..

و ال*بته همراز هم که

توی سکوت مشغول نگاه کردن به صحن نقره ای امامزاده و لوستر بزرگ و نورانیش شده بود ..

بعد از اینکه زیارت کردم و نماز زیارت خوندم با اشاره به مریم خواستم مراقب بچه ها باشه .. تا منم برم سرخاک ..

اونم با تکون سرش تایید کرد ..

خیلی اروم از جام بلند شدم و از امامزاده بیرون اومدم .. و به سمت ارامگاه خانواده ام رفتم ..

از همون جا برای همه ی مردم شهرم که یکباره زیر خروار ها خاک خوابیدن ، فاتحه خوندم و از خدای بزرگ براشون طل*ب مغفرت کردم ..

پا به گورستان گذاشتم که قبلا خیلی کوچک بود ولی الان تقریبا پرشده ..

ولی اثاری از زیارت کننده نیست !!!!

نمیدونم شاید اینایی که اینجا ارمدین .. دیگه کسی رو ندارن که به زیارتشون بیان .. یا شاید هم .. مثل من و همتا اسیر شهر و دیار غربت شده بودن ..

که اگه اولی بود .. پس خیلی خوشبخت بودن که غم و درد دوری از عزیزاشونو نچشین ، ولی دومی ...

به کنار قبر خانواده ام رسیدم ...

اول با گلاب و گل هایی که خریده بودیم .. قبرشون پاک و تزیین کردم و گذاشتم دل تنگم با گریه خودش و اروم کنه ..

میخواستم حرف بزنم .. اما نمیدونستم برای کدومشون .. و از کدومشون باید شروع کنم .. از کدومشون باید گلایه کنم .. از کدومشون کمک بخوام ..

خواستم حرف نزنم .. اما دلم اروم نمیگرفت .. حالا که اومده بودم و دیگه دلشوره ی تنهایی دخترامو نداشتم میخواست حرف بزنه و خودشو سبک کنه ..

پس گفتم .. بدون اینکه مخاطبم مشخص باشه :

romangram.com | @romangram_com