#کوه_پنهان_پارت_243
تعدادی کیسه بیرون اورد و وقتی با نگاه کنجکاو منو رعنا روبه رو شد .. توضیح داد :
_ راستش رفته بودم برای خودم خرید کنم .. برای تو هم خرید کردم .. گفتم شاید مهمان داری و فرصت خرید نداشته باشی .
یه ل*بخند به خاطر محبتش زدم .. و بابت زحمتش تشکر کردم ..
مریم _ زحمت کشیدین .. ولی منکه مهمون نیستم .. حالا حالاها موندگارم .. اینجوری خیلی برای شما زحمت میشه .. در ضمن ما همین الان از خرید میایم ...
نمیدونم من به خاطر شناختی که ازش داشتم طعنه کلامش و حس کردم .. یا کاملا مشخص بود ..
اما با حرفی که اقای مولایی زد .. فهمیدم که انرژی منفی مریم و دریافت نکرده ..
اقای مولایی _ خواهش میکنم .. این چه حرفیه ، زحمتی نیست برام ..
قبل از اینکه مریم حرفی بزنه سریع گفتم :
_ ممنون اقای مولایی .. بفرمایین داخل .
اقای مولایی _ مرسی سارا جان .. باید برم .. فقط درو باز کن اینارو بذارم داخل ..
_ پس بگین چقدر شد ؟!!
اقای مولایی یه اخم شیرین کرد ..
اقای مولایی _ دیگه نشنوم هاا ..
بعد هم با خنده اضافه کرد:
یادت رفته همه ی پولات دست منه !!
_ بازم ممنون ..
به مریم نگاه کردم .. خصمانه ترین نگاهشو به مولایی دوخته بود ..
ابروهام بابت تعصبش بالا رفته بود !!!
توی این دو روز رفتار همتا روی مریمم تاثیر گذاشته بود ..
اقای مولایی بدون حرف وسایل داخل گذاشت و رفت که به کارهاش برسه ..
بعد از تعویض ل*باسام .. وارد اشپزخونه شدم تا وسایلی که خریداری کردیم و جابه جا کنم ..
مریم دیگه در مورد اقای مولایی حرفی نزد .. منم ترجیح دادم سکوت کنم و رفتار خصمانه شو به روش نیارم ..
مشغول شستن میوه ها بودم که صدای صحبت تلفنی مریم و شنیدم ..
پیش خودم فکر کردم که رعناست .. داشتم فکر میکردم که میوه ها رو سریع تر بشورمو برم حسابی از خجالتش دربیام ..
شوهر ندیده یِ به قول مریم ، خاک برسر !! .. به همین زودی مارو به خان عمو فروخت ..
romangram.com | @romangram_com