#کوه_پنهان_پارت_242
_ نفهمیدی پدر جون و بقیه کجا بودن ؟!!
مریم _ چرا !!! مثل اینکه رفته بودن .. ویلای یکی از دوستان خانوادگیه حوری جون ..
_ پس سورنا میدونست که کسی خونه نیست و صدای جیغ های منو نمیشنوه
مریم _ سارا پیمان میگفت صدای جیغ هاتو از ساحل شنیدن .. تا توی ویلا مثل دیوونه ها دویده بودن ..
دوست نداشتم بشنوم حرفهایی که دوباره امیدوارم میکرد .. دلم به حد کافی خوشبینانه عمل کرده بود ..
_ دیگه برام مهم نیست از محبت های پنهانیش بشنوم !!
بعد هم بهش پشت کردم و چشمامو بستم و گذاشتم خواب مرهم زخمهام بشه .
****
صبح که بیدارشدم .. هنوز خستگی دیروز از بدنم خارج نشده بود.
به ساعت نگاه کردم .. هفت بود و تا نیم ساعت دیگه سرویس همتا میومد .
مریم توی جاش نبود..
از جام بلند شدم تا صبحونه ی همتا رو اماده کنم که دیدم مریم قبلا این کارو کرده ..
به سمت اتاق خواب همتا رفتم .. دیدم مریم داره سعی میکنه بیدارش کنه ..
مریم _ پاشو ببینم عشق خاله .. پاشو که خیلی دیر شه ها ..
همتا هم به خاطر خستگی زیادش نمیتونست چشماشو باز کنه .. فقط یه تکون کوچیک خورد
مریم _ پاشو دیگه همتایی .. مگه قرار نبود منو ببری اقــــ ـا معلمتو نشونم بدی ؟!!
خنده م گرفته بود .. وقتیکه شنیده بود .. معلم همتا مرده .. بهش میگفت باید منو ببری ببینمش ..
همتا هم خندش گرفته بود ..
همتا _ خاله شماره ی عمو پیمانو بهم میدی ؟!!
مریم با دیدن چشمای باز همتا شروع کرد به ادا دراوردن ..
مثلا ترسیده بود از چغلی همتا به پیمان .. التماس میکرد چیزی بهش نگه ..
منم توی درگاهی ایستاده بودمو میخندیدم ..
ال*بته کاری هم نمیتونستم بکنم .. چون با بیدار شدن همراز همون یه ذره امیدیم که داشتم بعداز رفتن همتا بخوابم از بین رفت ..
بعد از صبحونه با مریم همتا رو به مدرسه وهمراز و به مهد رسوندیم.. و مریمم دیدن اقـــا معلمو به بعد موکول کرد ، رفتیم که برای خونه خرید کنیم
تازه برگشته بودیم که مولایی و همزمان با ما رسید ...
_ سلام اقای مولایی .. خوبین .
اقای مولایی _ سلام سارا جان خوبم ..
با مریم هم احوالپرسی کرد و به سمت صندوق عقب ماشینش رفت ..
romangram.com | @romangram_com