#کوه_پنهان_پارت_241
_ مریم .. با همتا چیکار کنم ؟!!
مریم _ نگران نباش .. میبینی که الان خیلی بهتر شده .. مگه نمیگی بعد از اون ماجرا تا مردا رو میدید بهت نزدیک میشن جیغ میزد .. ولی امروز حتی فقط نگاه کرد .. حتی عکس العلم نشون نداد .. اینا همش نشونه ی خوبی .
سکوت کردم .. همش میترسیدم کارای امروزش ارامش قبل از طوفان .. برای همینم همش گوش به زنگ جیغای همتا بودم ..
مریم _ سارا فهمیدی اونشب کار سورنا به بیمارستان کشید ؟!!!
_ برای چی ؟!! ال*بته حقش اشغال عوضی !!!
مریم _ پیمان میگفت به خاطر ضربه های به شکمش خورده .. اونا هم به اصرار روژان و سونیا مجبور شده بودن ببرنش بیمارستان ..
چهره ی اش و لاش سورنا جلوی چشمام رژه رفتن ..
_ واسه همین وقتی ما رفتیم اونا نبودن ؟!
مریم _ اووهوم !!! میگفت وقتی اومدن و دیدن جاتره ولی بچه نیست .. شوکه شدن !!!
از لحنش خندم گرفت :
مریم _ وای دلم میخواست بودم و چهره ی بهنود و میدیدم ..
_ اره حتما فکر کردی اومده خونه رو بهم ریخته .. همه رو زده کنفیکون کرده !!!
مریم بلند میخندید ..
مریم _ وای فکر کن مثل این فیلمای هندی .. یه ضربه به وسایل میزنه ، پرت میشن دومتر اونور تر .. کسی هم جلودارش نیست !!! یه تنه همه رو حریفه ..
همه ی اینهارو در حالی میگفت که ادای حرکات رو هم درمیاورد ..
دیگه از خنده روی زمین پهن شده بودم ..
سرمو روی بالشت گذاشتم .. مریم هم سرشو روی بالشت من گذاشت ..
هنوز هم اثار خنده توی نفس هاش بود ..
مریم _ ولی هر کاری کردم از زبون پیمان بکشم چیکار کرده نگفت .. فقط یه بار بین حرفاش گفت .. بهنود همه جای ویلا رو دنبالت گشته .. بعدم که ساحلو زیرو رو کرده .. فکر میکرده با روحیه ای که داشتی خودتو توی دریا غرق کردی !!
چیزی نگفتم .. دوباره یاد جیغ هایی که کشیدم افتادم ..
مریم _ چه دیوونه است .. فکر کن دست بچه هارو بگیری .. بگی بریم مامان توی دریا غرق شیم !!!
تلاش کردم که بخندم .. اما پاسخ همه ی تلاشم فقط یه ل*بخند بود ..
اگه براش مهم بودم .. تنهام نمیذاشت .. به سادگیه اب خوردن ..
_ اگه بهنود و پیمان نمیرسیدن .. حتما خودمو میکشتم .
صدایی از مریم نشنیدم ادامه دادم :
romangram.com | @romangram_com