#کوه_پنهان_پارت_240

_ پس مشکلت کجاست ؟!! این همه استیصال برای چیه ؟!!

مریم _ مطمئن نیستم .. همونی باشه که من میخوام .. میترسم .. همین که تورو میبینم باعث میشه بیشتر برسم .. اینکه من الان مشکلی ندارم .. ولی بعدش ممکن هزار تا مشکل داشته باشم .. تازه از همه ی این ترسام هم که بگذرم .. نمیتونم بشناسمش .. من اینجام ... اون ، اونجا ..

با کلافگی موهای ازاد شدش و پشت گوشش داد و گفت :

_ اخه با تلفن و چند تا ایمیل توی روز ، من چطوری میتونم بشناسمش ؟!!!

_ یعنی تو این چند وقتی که اینجا بود نشناختیش ؟!!!

مریم _ هـــ ـه ... من اگه میتونستم به همین راحتی ادمارو بشناسم که اون همه در مورد بهنود اشتباه نمیکردم ..

نمیدونم چرا بازم با شنیدن اسمش دلم گرفت .. سرم پایین انداختم که مریم به ناراحتی پی نبره .. به هر حال من داشتم سعی میکردم فراموش کنم .. پس دلیلی نداشت مریم از این حس ویرانگر درونیم با خبر بشه ..

مریم _ سارا ... ولی من هنوزم حس میکنم .. بهنود تو رو خیلی دوست داشت .. همه ی حرکاتشم فریاد میزد .. اما این رفتنش همه ی معادلاتم و بهم ریخت ..

دلم میخواست بهش بگم که منم حس میکنم دوستم داره ..

اونشب نفرت انگیز وقتی توی آ*غ*و*شش فشارم میداد حسش کردم .. همزمان با صدای شکستن استخونام صدای دوست دارم های احساسش و رو هم میشنیدم ..

بگم منم با رفتنش همه ی معادلاتم بهم خورد ..

بگم که من حتی تا موعد محضرهم امیدوار بودم که برگرده .. که ترکم نکنه ..

اما رفت .. واقعیت اینه که رفت .. ترکم کرد ..

رفت .. به همون بی صدایی که اومد .. رفت !!!

اما نگفتم .. نگفتم چون گفتنش دردی و ازم دوا نمیکنه ..

مریم _ راستش سارا نمیدونم درسته که بگم یا نه .. اما من بین حرف های پیمانم حس کردم که اونم همین عقیده رو داره .. حتی یه بارم م*س*تقیم گفت که "سارا عجله کرد .. باید به بهنود وقت میداد " .. اما بعد از رفتنشون دیگه حرفی نزد .. میدونی که دوست نداره توی کار کسی دخالت کنه ..

ریه هامو با یه اه خالی کردم .. این حرف ها دیگه ارومم که نمیکرد هیچ باعث عذابم هم میشد ..

_ مهم نیست فراموشش کن .. اما در مورد پیمان هم به خودت فرصت بده .. لازم نیست تو هیچ کاری بکنی .. زمان خودش مشکلاتو حل میکنه و تو تنها کاری که باید بکنی اینه که با چشمای باز به اطرافت نگاه کنی و همه ی جوانب و بسنجی .. و سعی کنی نقاط مثبت و منفی پیمان و پیدا کنی ..

برای این کارم نیاز نیست که فکر کنی پیمان حتما گزینه ای برای ازدواجت .. میتونی به چشم یه دوست نگاهش کنی .. دوستی که برای تداوم دوستیت داری سعی میکنی بشناسیش .. اینطوری استرست از بین میره و رو شناختت هم تاثیر بیشتری میذاره ..

مریم تحت تاثیر حرفهای من و احتمالا استرس ایجاد شده توی این رابطه .. سرشو روی زانوی من گذاشت و دراز کشید ..

همینطور که موهاش و نوازش میکردم ادامه دادم :

_ همه ی زندگی ها قرار نیست مثل زندگی من باشه .. من زندگیمو برپایه ی یه اشتباه بنا کردم .. توی این شرایط نمیتونی انتظار یه پایان خوب و داشته باشی ..

ولی قرار نیست توهم مثل من این مشکلات و داشته باشی .. پس سعی کن عینک بد بینی رو از چشمات برداری .. باشه ؟!!

سرشو توی پام جابه جا کرد و چشماش و بست .

مریم _ سعی میکنم .. تو هم باید برام دعا کنی .. از خدا بخوای که تنهام نذاره ..

_ دعای من همیشه بدرقه ی راهته گلم !!!

مریم _ عاشقتم مادربزرگی !!

خندیدیم ..

romangram.com | @romangram_com