#کوه_پنهان_پارت_239
مریم _ نمیخوام .. دلم میخواد جلوی تی وی بخوام ..
_ خیلی خوب عین بچه ها لج میکنه .. با شوهرتم بخوای درد و دل کنی جلوی تی وی میخوابی ..
مریم _ اره دیگه .. وقتی روشنه وهم برم نمیداره .. تاریکی و سکوت فقط برای وقتی خوبه که خوابی !!
_ باشه الان میام .. چایی چی ، میخوری ؟!
مریم _ اره تو برو تشکا رو پهن کن .. منم چایی دم میکنم .. امشب حق نداری تا صبح بخوابی .. باید برام حرف بزنی ..
همین طور که به سمت اتاق خواب میرفتم گفتم :
_ اِااِ تا الان که تو میخواستی حرف بزنی .. چی شد ؟!
مریم _ فقط میخواستم دلت خوش بشه که میذارم دردو دل کنی و سبک شی .
خنده م گرفته بود ..
_ دیوونه .
تشک ها رو پهن کردم و روش نشستم و به مریم که با سینی چایی به سمتم میومد نگاه کردم ..
این دو ماه که ندیدمش .. خیلی از نظر ظاهری عوض نشده .. اما حس میکنم پخته تر شده ..
یه جورایی خانم تر !!!
احساسم بهم میگفت داره اماده میشه برای یه زندگی مشترک ..
مریم _ به چی نگاه میکنی ؟!!
_ به این روی خانمی تو !!! این چند وقت که ندیدمت حس میکنم بزرگ شدی .
مریم _ اره منم حس میکنم تو مادربزرگ شدی !! همچین میگه چند وقت همش یه ماه و خورده ای بود دیگه .. بعدم که تو پدر مخابرات و در اورده بودی .. منم همش داشتم با تو حرف میزدم کی وقت کردم بزرگ بشم .
بدون توجه به حرفش گفتم :
_ عاشق شدی نه ؟!!
از سوال صریحم جا خورد ..
با ل*بخند به بهتش نگاه کردم .. دیگه مطمئن بودم که خبری شده .. توی تمام این سالها ندیده بودم هیچ وقت پیش قدم درد و دل کردن بشه .. حالا ...
مطمئنم میخواد از حسش بهم بگه ..
_ خوب بگو گوش میکنم ..
بازم بهم نگاه کرد .. اما این بار حس استیصال و توی نگاهش میدیدم .
_ پیمان پسر خوبی مریم !!
مریم سرشو به دستاش که روی زانوش بود تکیه داد و با لحن غمگینی گفت :
_ میدونم !!
romangram.com | @romangram_com