#کوه_پنهان_پارت_238
ل*بخند تلخی زدم .. حق داشت .. اون که نمیدونست همتا دیگه اون همتای شیطون قبل نیست و خیلی ساکت شده .
_ نه دیگه اونجوری نیست .. خیلی ساکت شده ..
چیزی نگفتم .. اما مریم اینقدری روی من شناخت داشت که با همین یه جمله ام همه چیز براش معنی بشه .
مریم _ مگه نگفتی بهتر شده ؟!
_ بهتر شده .. تا این حد که دیگه شبا جیغ نمیزنه . ولی شیطنت .. نه !!
همه ی بازی کودکانه اش خلاصه میشه به عروسک بازی با همراز ، که اونم به خاطر عشقیه که به همراز داره و نمیخواد دلشو بشکونه !!
مریم که کمی عصبی به نظر میرسید .. با حرص گفت :
_ الان باید اینارو به من بگی ؟!
_ چی بهت میگفتم .. تو خودت هم گرفتار بودی .. کاری از دستت برنمیومد .
میخواست بیشتر غر غر کنه که نتونست .. چون به مدرسه همتا رسیده بودیم .
کنار مدرسه پارک کرد و از ماشین پیاده شد . ده دقیقه بدون اینکه حرفی بزنیم منتظر ایستادیم تا اینکه زنگ مدرسه خورده شد و بچه ها بیرون اومدن .. همتا تقریبا جزء اخرین نفراتی بود که از مدرسه خارج شد .. ساکت و بدون هیچ شیطنتی ..
از مدرسه اومد بیرون سرشو بلند کرد سرویسشو پیدا کنه که با منو مریم روبه رو شد ..
از تعجب ماتش زده بود و به مریم نگاه میکرد ..
به مریم هم نگاه کردم .. با غمی که توی چشماش بود به همتا نگاه میکرد .. حتما انتظار نداشت این روی همتا رو هم ببینه ..
یا شاید هم فکر میکرد .. همتای خوب شده وقتی اینه .. بیمارش دیگه چی بوده !!!
بعد از چند دقیقه ای که مات بهم نگاه کردن .. به سمت همدیگه دویدن و همتا بعد از مدتها با دیدن مریم شاد شد و از ته دل خندید ...
همرازم از دیدن مریم خیلی خوشحال شد و با مالیدن صورتش به مریم دلتنگیشو نشون داد ..
حق داشتن ، مریم براشون حکم مادر دومشون و داشت .
با وجود اینکه اینا رو میدونستم ، اما تازه با خنده هایی که اونشب از همتا دیدم تونستم تاثیر مریم و توی زندگیم ببینم ..
همراز رو روی تختش گذاشتم .. مریم هم همتا رو گذاشت .
توی راه برگشت از خستگی دیگه چشماشون باز نمیموند ..
امروز بعد از مدت ها همتا خودش پیشنهاد کرد که به شهربازی بریم .. هرچند که هنوزم درمقابل مردهایی که با منو مریم صحبت میکردن واکنش نشون میداد ..
اما بازم این اهمیت داشت که خندید .. امروز از ته دلش خندید و شاد بود مثل روزای نه چندان دورش !!
با اشاره ی مریم نگاهم و از صورت زیبا و پر از ارامش همتا گرفتم و از اتاق خارج شدم ..
مریم _ سارایی بدو جامونو جلوی تی وی بنداز میخوام حرف بزنم .. کلی چیز دارم که باید تعریف کنم !!
_ ولش کن دیگه بریم توی اتاق من .. حوصله پهن کردن تشک ندارم ..
romangram.com | @romangram_com