#کوه_پنهان_پارت_237
ال*بته بهش حق میدادم به همتا و همراز خیلی وابسته بودن و این دوری براشون ازار دهنده بود ..
اما جواب من فقط یه چیزی بود .. "فعلا نمیتونم .. ببخشید "
اما اون همچنان بیتابی میکرد .. تا حدی که ازش خواستم که اونا پیش ما بیان .. اونم با روی باز از این پیشنهادم استقبال کرد و گفت که با پدرجون مطرحش میکنه .
*******
مشغول درست کردن ماکارونی بودم که زنگ در به صدا در اومد .. با فکر اینکه ممکن مولایی باشه به سمت ایفون رفتم ..
_بله ؟!
اما وقتی جواب داد نزدیک بود از تعجب شاخام در بیاد ..
مریم بود که گفت : باز کن منم.
با شنیدن صداش تقریبا به سوی در خروجی پرواز کردم .. شدیدا دلتنگش بودم ..
واقعا خودش بود که داشت ماشینشو توی حیاط پارک میکرد .
با دیدن من از ماشین پیاده شد .. دستاش و برای در آ*غ*و*ش کشیدن من باز کرد .
دیوونه !!
وای که چقدر دلم تنگ بود .. بعد از این که کلی ب*و*سیدمش ، با شنیدن غرغراش رضایت دادم که ولش کنم .
مریم _ وای بابا خوردی منو که !! بذار لااقل یه چیزی هم برای اون مارمولکات بمونه.
خندیدم .
_ مارمولک خودتی !
مریم _ حالا کجان عسلای خاله ؟! .. دلم براشون پر میکشه .. اصلا من برای دیدن اونا اومدم ، تو اینجا چیکار میکنی ..
_ همتا که مدرسه است .. همرازم مهده .
مریم _ ای جانم .. بدو برو ل*باس بپوش بریم دنبالشون ..
_ نمیخواد سرویس دارن .
مریم _ چی چیو سرویس دارن .. من طاقت ندارم .. بدو بریم .
میدونستم از پسش بر نمیام .. بنابراین مثل یه دختر خوب رفتم که حاضر بشم .. ولی قبلش رفتم تا زیر گاز و خاموش کنم .. گرچه غذام حاضر بود .. اما خوب میدونستم که حالا حالا به خونه برنمیگردیم !!
بعدش در مقابل سریع سریع گفتنای مریم حاضر شدم و از خونه زدیم بیرون ..
کمی که گذشت با شنیدن جمله ی مریم .. داغ دلم تازه شد .
مریم _ وای تازه الان باید بریم مدرسه همتا دل معلماش و به دست بیارم ..
romangram.com | @romangram_com