#کوه_پنهان_پارت_236

مولایی _ درست میشه .. نگران نباش .

قهوه رو توی فنجون ریختم و به همراه کیک شکلاتی داخل سینی گذاشتم به سمت نشیمن رفتم ..

خواستم از وضعیت کارهای کارخونه از مولایی بپرسم که متوجه همتا شدم که کنار در راه پله ها کز کرده و به نرده چسبیده بود .

از مولایی عذرخواهی کردم و به سمت همتا رفتم .

نزدیکش که رفتم متوجه لرزش بدنش شدم ..

نفس عمیقی کشیدم و توی دلم از خدا کمک خواستم ..

ب*غ*لش که کردم کمی اروم شد .. روی موهاش و نوازش کردم و به سمت اتاقش رفتم .. همراز خواب بود .. سعی کردم بدون صدا ل*باس خواب همتا رو عوض کنم ..

دستاش و گرفتم که پایین بریم .. مقاومت کرد ..

همتا _ نریم پایین !!

به ل*بای غنچه شده اش نگاه کردم ..

_ همتای من ، مهمون داریم گلم .. عمو منصور اومده .. تو که دوستش داشتی ..

همتا _ نمیخوام بیام .

_ باشه پس بمون پیش همراز من میرم

همتا دستامو محکم گرفت :

_ نه تو هم نرو !!!

_ نمیشه که دختر گلم .. باید بریم پیش مهمونمون

همتا با یه حالت غمگینی نگاهم کرد که میخواستم بمیرم ..

اما دکترش میگفت نباید بذارم از همه ی مردا فاصله بگیره .. این فاصله براش خوب نبود .

بلاخره راضی شد همراهم بیاد .. اما حتی یه لحظه هم دست و بازوی منو ول نکرد .

با مریم صحبت کردم .. بازم طبق معمول میخواست که برگردم .. دلتنگشون بودم ولی این طوری بهتر بود ..

اینجا راحت تر بودم .. هرچند که مجبور بودم برای تعداد کمی از همسایه ها که بازمانده ی اون حادثه بودن و دخترِ شیطونِ اقای یوسفی رو میشناختن .. از همراز و پدرش بگم و نگاههای ترحم امیزشونو به جون بخرم .. اما بازم خوب بود ..

از بهنود خبری نداشتم .. ال*بته مریم میگفت که از طریق پیمان چند باری از من پرسیده .. اما مریم با سفارش منو پدرجون بهش نگفته که من کجام و فقط گفته که خوبیم .

تکلیف من با بهنود مشخص بود ..

من دیگه نمیخواستم عروس تحمیلی باشم ..

اما پدرجون و نمیتونستم درک کنم .. انگار با بهنود لج کرده بود و میخواست حالشو بگیره ..

حتما اونم فکر میکرد بهنود دیگه عاشق و دلخسته ی من شده و میتونه اینطوری تنبیهش که .. اما بهنود به همون ثابت کرد که اینطوری نیست و بیدی نیست که با این بادا بلرزه و احساسشم یه احساس زودگذر بود ..

شایدم یه محبت قلمبه شده ی پدری که با رفتنش ، اونم تموم شد .

سوری جون هم تقریبا هر روز بهم زنگ میزد و ازم میخواست که برگردم ..

romangram.com | @romangram_com