#کوه_پنهان_پارت_235
_ سلام .. رسیدن به خیر .
مولایی _ سلام .. مرسی .
با دست به داخل اشاره کردم
_ بفرمایید تو .
مولایی _ خوبی تو ؟! دخترا چطورن ؟!
_ من خوبم .. اونا هم خوبن .. کی رسیدین ؟!
مولایی در حالی که به سمت سالن نشیمن میرفت گفت :
_ یه ساعتی میشه .. هنوز خونه نرفتم .. گفتم قبلش بیام یه سری به تو و بچه ها بزنم .
_ لطف کردین .. چای میل دارین یا قهوه .
مولایی _ قهوه لطفا .
_ الان برمیگردم .
همینطور که مشغول قهوه درست کردن بودم به این فکر میکردم که مولایی واقعا برای ما زحمت زیادی کشید و همیشه بیشتر از یه وکیل بهم کمک کرده بود..
من برای برگشتن به شهر و دیار خودم بدون مولایی خیلی دچار مشکل میشدم .. شاید هم اگر اون نبود .. من هرگز برنمیگشتم .. اونم با اون همه اصرار و قهر و دعواهای مریم و رعنا !!
اما من به این ارامش نیاز داشتم .. هم خودم و هم همتا که از اون ماجرا خیلی ضربه خورده بود ..
اما مهمترین دلیلم هم مهدی بود که با شنیدن خبر جداییم جری تر شده بود .. و به قول خودش در تلاش بود که منو راضی به ازدواج کنه ..
با صدای مولایی که خیلی نزدیکم بود به خودم اومدم ..
مولایی _ همتا چطوره ؟!
با کمی ترس و تعجب برگشتم و بهش نگاه کردم پشت سنگ اپن ایستاده بود ..
بدون توجه به حالت من ادامه داد :
_ با دکترش صحبت کردی ؟!
بعد از عکس العمل های همتا با ادمای اطراف من به خصوص مردا .. مجبور شدم برای مولایی یه سری چیزها رو تعریف کنم .. اونم یکی از دوستانش و که روانشناس بود بهم معرفی کرد .
سرفه ای کردم که به خودم مسلط بشم .. بعدش گفتم:
_ خیلی بهتر شده .. دیگه کمتر شبا جیغ میزنه .. اما هنوز برای بیرون رفتن مشکل دارم . دکترش میگه نباید بهش اجازه بدم این ترس توی وجودش بمونه .. اما منم طاقت ناراحتیشو ندارم ..
مولایی _ میدونم برات سخته .. اما اگه الان جلوش و نگیری .. این ترس کهنه بشه .. دیگه نمیشه کاریش کرد .. هم برای خودت سخته .. هم برای اینده ی همتا خوب نیست .
_ اره دکتر هم همین و گفت .. گفت باید بذارم بیشتر با مردها در تعامل باشه . حتی پیشنهاد کرد از مربی مرد برای ورزشش استفاده کنم .. اما همتا حاضر نیست حتی یه لحظه هم از من جدا بشه .. مدرسه هم با اشک و ناله میره .
romangram.com | @romangram_com