#کوه_پنهان_پارت_233


شب ت*ج*ا*و*ز به بکارت احساسم ..

شبی که با همه ی مقاومتم توی آ*غ*و*ش بهنود گذشت ..

و شبی که ...

برای اخرین بار دیدمش و بوی بدنش و توی ریه هام ذخیره کردم ..

ترکش کردم دیگه نه برای حفظ غرورم ..

بلکه ترکش کردم فقط برای زنده موندنم ..زندگی کردنم ..

برای روپا شدنم ..

ترکش کردم برای اینکه بتونم کمر خمیدمو صاف کنم ..

بدون اینکه به یه امید واهی تکیه کرده باشم ..

این بار میخواستم خودم صاف بشم .. بدون کمک عصایی که دینی به گردنم بذاره !!!

اما برای این بازیابی نیاز داشتم که تنها باشم ...

که دور باشم ..

نیاز داشتم که برگردم به ریشه م .. به پیِ ام ..

مثل خونه ی بازسازی شده ی پدریم .. خونه ای که ویرون شده بود و حالا قد علم کرده بود ..

کمر راست کرده بود مثل سرو .

دوماه گذشته بود ..

با کمک پدر جون بدون اینکه توی محضر حاضر بشم از بهنود جدا شدم ..

اسون و راحت ..

بی صدا درست مثل عقدمون .. اما بایه تفاوت ..

این بار غایب بزرگ عروس بود ..





خیلی اسون .

اسم بهنود به همون بی صدایی که وارد شناسنامه ام شده بود .. خارج شد .

انگار که نه خانی امده و نه خانی رفته !!!!

اما حالا بعد از دوماه ...

بعد از دوماه که با اصرارهای مریم گوشیه موبایلمو روشن کردم .. دیدم .


romangram.com | @romangram_com