#کوه_پنهان_پارت_227


توی ل*بامو رها کرد و به سمت گوشو گردنم رفت .. ب*و*سه های پشت همی بهم میزد ..

با دستام هولش دادم .. و با صدای بلندی گفتم ..

_ ولــــ ـم کن اشغال ..

همتا هم با صدای تقلاهای من بیدار شده بود و لی شوکه شده بود و به منو سورنا نگاه میکرد ..

گریه م گرفته بود .. چون طبقه ی بالا بودیم امید نداشتم پدرجون اینا صدامو بشنون ..

بهنود و پیمانم بیرون بودن ..

با ناامیدی جیغ کشیدم و سعی کردم دستای سورنا رو که روی بدنم کشیده میشد

جدا کنم ..

همتا هنوزم توی شوک بود .. ولی با جیغ های من از شوک خارج شد و اونم شروع کرد به جیغ کشیدن ...

با دستای کوچیکش به سورنا ضربه میزد تا رهام کنه ...

سورنا هم در واکنش ما یه سیلی به من زد و با دستاش همتا رو پرت به سمت دیوار ..

با این کارش یه انرژی مضاعف بهم داد که تونستم پاهام و از زیر بدنش بکشم بیرون و با زانوم بهش ضربه بزنم .. اما با سیلی که بهم زد یه لحظه گیج شدم و اون بازم تونست پاهامو مهار کنه ..

حالا دیگه نگران همتا هم بودم .. صدایی ازش نمیومد ..





دیگه ناامید شده بودم .. حالت هیستیریکی بهم دست داده بود ..

با تمام وجودم جیغ میکشیدم و خدا رو صدا میزدم ..

یه دفعه در با صدای بلندی باز شد به همون سرعتم سورنا از روی بدنم پرت شد ..

بهنود و پیمان وارد شده بودن ..

بهنود به طرز و*ح*ش*یانه ای افتاده به جون سورنا و داشت میزدش ..

پیمانم داشت بهش کمک میکرد ..

با حس لرزی که توی بدنم پیچید .. ملحفه رو برداشتم و دورم پیچیدم ..

گوشه تختم کز کرده بودم و شوکه به صحنه ی روبه روم چشم دوخته بودم ..

سورنا روی زمین افتاده بود و بهنود و با پاهاش بهش لگد میزد .. اما حالا دیگه پیمان سعی داشت اونو ازش جدا کنه ..

اما بهنود عربده میکشید و ضربه هاش و محکم تر میکرد ..

با صدای همراز که بیدار شده بود و به بازوی من چنگ زده بود .. اروم تر شد ..

خوبه که توی عصبانیتم به صداهای اطرافش توج داشت.


romangram.com | @romangram_com