#کوه_پنهان_پارت_226
خون توی بدنم یخ بست ..
نفسم بند اومده بود .. سورنا کاملا روی بدنم خیمه زده بود و سرشو توی گردنم فرو کرده بود ..
لرزه به بدنم افتاده بود ..
تعداد ب*و*سه های اون بیشتر شده بود ..
بیحسی تموم وجودم و گرفته بود .. نمیتنستم خودمو تکون بدم .. جریان خون توی بدنم قطع شده بود ..
نفسام منقطع شده بود ..
سورنا این و به معنی تحریک شدنم گذشته بود .. سرشو بلند کرد با چشمای خمارش بهم نگاه کرد ..
یه ل*بخند زشت بهم زد و گونه مو ب*و*سید ..
تازه اون موقع بود که به خودم اومدم ..
سعی کردم با صدای ارومی خشمم و بهش منتقل کنم ..
_ ولم کن اشغال عوضی .
سورنا هم با صدایی که کشیده میشد گفت :
_ چــ .. ــیه عزیــــ .. ـزم نگــــ .. ــو که لـــ ..ــذت نمیـــ .. ـبری ؟!
از بوی بد دهنش حالت تهوع بهم دست داد ..
سعی کردم بلند شم که با دستاش مانعم شد .
_ خفه شو عوضی .. برو گمشو بیرون تا جیغ ...
ل*باش و گذاشت روی ل*بامو نذاشت ادامه بدم ..
و*ح*ش*یانه داشت ل*بامو میب*و*سید .. در واقع داشت بلامو پاره میکرد ..
تا به خودم بجنبم .. بدنشو روی بدنم انداخت اجازه ی هیچ حرکتی بهم نمیداد ..
کاملا تحریک شده بود و زورش هم زیادتر از حد معمول ..
باورم نمیشد با اون همه سابقه توی ورزش های رزمی نتونم از پسش بربیام ..
تمام توانم و توی پاهام ریخته بودم سعی میکردم اونو از خودم جدا کنم ..
اما اون با دستاش دستام مهار کرده بود و با بدنش هم پاهامو ..
عملا کاری از من برنمیومد ..
اما هرچی اون بیشتر تحریک میشد .. انگار قدرت من بیشتر میشد ..
تقلا میکردم .. و سرم و به چپ و راست تکون میدادم تا ل*باشو ازم جدا کنه ، بتونم جیغ بشم ..
دستامو ول کرد و با یه حرکت بلوزم و پاره کرد ..
دیگه توی حال خودش نبود ..
romangram.com | @romangram_com