#کوه_پنهان_پارت_225


ولی انگار هضم این قضیه برای من پس زده شده !!! راحت تر بود که بقیه رو مثل اسفند روی اتیش کرد ..

تنها کسی که اروم بود .. من بودم .

نگاه های تنفر امیز رعنا به بهنود ...

برخواستن عصبی بابک از جاش ..

گریه ی بی صدای سوری جون .. ترحم توی متاسف گفتن روژان و سونیا ...

همش نشونم داد که عمق فاجعه زیاد ..

که فقط من ارومم ..

که فقط من سیب زمینیِ بی رگم ..

اما من اماده بودم ..

خیلی وقته که دارم سعی میکنم دل نبندم ..

خیلی وقته دارم تمرین میکنم که زیاد تحقیر نشم ..

موفق بودم ..

اره موفق بودم که همه ی دردم ، فقط توی بغضم خلاصه شد..

که چشمامم حتی نافرمانی نکرد !!!! ..

شاید چشمامم فهمیده بودن که این بار دیگه بخششی در کار نیست ..





همراز و که خوابیده بود ، روی تخت گذاشتم ..

همتا هم بلاخره بعد از سوال و جواب های زیاد خوابیده بود ..

یه موقع هایی از این که این همه باهوشه و حواسش به همه جا هست حالم بد میشه .. مجبور بودم حقیقت و بهش بگم ..

سرم به شدت درد میکرد .. چشمام به خاطر گریه میسوخت .. درسته که جلوی جمع سرپیچی کرد .ولی دیگه توی خلوت نمیتونستم جلوی بارشش و بگیرم که اگه میگرفتم بهش ظلم کرده بودم !!

یه قرص مسکن خوردم و چشمامو بستم .

*********

با حس نفس های کسی که به گردنم میخورد .. از خواب بیدار شدم .

داشت منو میب*و*سید ...

ترسیده بودم ..

چشمامو به اهستگی باز کردم .. از چیزی که دیدم ..


romangram.com | @romangram_com