#کوه_پنهان_پارت_223


سکوت همه سالن و گرفته بود .. این سکوت بهتر بود .. توان شنیدن صداها و لحن پر از تمسخرشون نداشتم ..

اما نگاهشون هم ازار دهنده بود .. حالم از نگاه هاشون بهم میخورد ..

دلم میخواست از اونجا فرار کنم ..

اما سوری جون بلاخره این سکوت و شکست .

با لحن محزونی که دلم و به درد اورد ازم پرسید :

_ سارا جون !! کی مدارک و به وکیلت تحویل دادی مادر ؟!

با صدایی که نهایت سعیم و توش به کار برده بودم که نلرزه گفتم :

_ همون روزی که پدرجون بهم تحویل دادن ..

به وضوح دیدم که نگاه بهنود دلخور شد ..

قل*بم ریخت ،

چرا خوشحال نشد ..

مگه همینو نمیخواست .. مگه نمیخواست از من جداشه .

مگه خودش نبود که ازم میخواست به پیشنهاد شاهین فکر کنم ..

که شاهین بهترین گزینه برای منه .. حتی با وجود مخالفت خانواده اش !!

پس دلخوری برای چی بود ..

نفسم سنگین شده بود ..

چشمام میخواست بباره و به باز شدن راه تنفسیم کمک کنه ..

اما بهش این اجازه رو ندادم .. دیگه نمیذارم سرپیچی کنه ..

شکستم معلوم بود .. دیگه نشونه نیاز نداشت !!!

پدرجون گفت .. از چیزهایی گفت که برام مهم نبود ..

مهر وقتی که مهری نباشه معنی نداره ..

حتی به قیمت بکارت روح و جسم انسان ..

پدر جون گفت و من گوش دادم .. گفت و سرمو پایین انداختم .. بهنود سکوت کرد .

پدر جون گفت .. من امید داشتم .. امید شکستن این سکوت سنگین ..

پدر جون گفت و من اب شدم ..

اما تنها عکس العملی که دیدم ..

چنگ زدن به یه گوشی بود و رفتن !!!


romangram.com | @romangram_com