#کوه_پنهان_پارت_222
مکث کرد و به سوری جون که سرشو پایین انداخته بود .. نگاه کرد .
دیگه مطمئن بودم .. موضوع به ما ربط داره ..
نگاه کنجکاوانه ی بهنود هم بین منو پدر جون در گردش بود .
پدر جون با کمی مکث ادامه داد :
_ اما حالا که این اتفاق افتاده کاری هم از دست کسی برنمیاد ..
منم به دو دلیل امروز خواستم که این حرف ها گفته بشه ..
اول اینکه همه ی شما جمع هستین و بهترین فرصت برای شنیدن وصیت منِ ..
و دوم ومهمترین دلیل اینکه امروز وکیل سارا ، اقای مولایی با من تماس گرفت...
بهم نگاه کرد ل*بخند غمگینی زد و ادامه داد :
گفت که کارهای طلاق بهنود و سارا رو درست کرده ..
و فقط قرار محضر مونده ..
سنگینیه نگاه همه رو حس میکردم ..
پوزخندی زدم .. بلاخره تموم شد ..
و چه راحت این اتفاق افتاد ..
سرم و بالا اوردم و به بهنود که با تعجب به من نگاه میکرد نگاه کردم ..
نگاهمو ازش گرفتم .. نمیخواستم حسرت توی چشمامو ببینه .
پیمان و بقیه با ناراحتی نگام میکردن ..
شایدم ترحم !!!
ال*بته حق داشتن .. من به معنای واقعی کلمه پس زده شده بودم ..
بهنود منو نخواسته بود .. راحت تر از خوردن یه لیوان اب خنک توی گرمای تابستون ..
پدر جون بدون توجه به احوال ما ادامه داد :
_ به سارا هم زنگ زده بود .. ولی مثل اینکه موفق نشده بود باهات صحبت کنه .. میخواست بپرسه که چه زمانی و برای محضر وقت بگیره ..
پدر جون سوالی به من نگاه کرد ..
برای من روزش فرقی نمیکرد .. اون باید زمانو تایین میکرد ..
... منم نگاه سوالیمو به بهنود دوختم ..
با اخم غلیظی به من نگاه میکرد ..
معنی نگاهش و نمیفهمیدم .. من پس زده شده بودم .. اون ناراحت بود ..
اون عصبانی بود .. اون طل*بکار بود ..
romangram.com | @romangram_com