#کوه_پنهان_پارت_221


_ باشه میام .. مرسی .

بهنود به سمتم اومد .. در حالی که خم شده بود که همراز و از دستم بگیره گفت :

_ کمک میخوای ؟!

_ نه !! خودم میتونم .. شما برین .. منم صورتم و میشورم و میام .

بهنود _ باشه عزیزم .. فقط از پله ها که میای مراقب باش .

_ باشه .

از پاشنه ی پای راستم میتونستم استفاده کنم .. رفتم دستشویی و چند بار به صورتم اب زدم تا حالت گیجی و خواب الودگیم از بین بره ..

رنگ پوستم به سفیدی میزد .. با کمی رژگونه بهش رنگ دادم .. به اندازه کافی ترحم برانگیز بودم .

داشتم از پله ها پایین میرفتم که با شنیدن صدای پدر جون تازه یادم افتاد که میخواست موضوع مهمی مطرح کنه .. بازم دلهره به جونم افتاد ..

همین دلهره هم باعث شد که نتونم چیز زیادی بخورم .. فقط با غذا دادن به همراز خودمو مشغول کنم ..

به خاطر همراز کمی دیرتر از میز بلند شدم ..

مسخره بود .. اما دلم نمیخواست حرف های پدرجون و بشنوم .. میترسیدم .

میترسیدم از انچه که حدس میزدم .. بدنمو یه بی حسی گرفته بود . که نمیدونم برای اضطرابم بود .. یا اثرات مسکن ها ..

هرچی که بود .. منو بدون اینکه بخوام به میز غذاخوری چسبونده بود .

اما باید میرفتم .. این اتفاق بلاخره میافتد .

وقتی وارد پذیرایی شدم همه مشغول چای خوردن بودن ..

پدرجونو اقای جعفری گرم گفتگو درباره مسایل اقتصادی بودن .. خانم ها هم مشغول صحبت با همدیگه شده بودن .

کنار مریم نشستم .. به صحبت های سوری جون درباره ی یکی از بیماراش گوش دادم ..

بهنود و پیمان هم درست روبه روی ما نشسته بودن ، مشغول صحبت با همدیگه بودن ..

ظاهرا پدر جون فراموش کرده بود ..

به احمقانه ترین شکل ممکن خوشحال شدم .. ضربان قل*بم منظم شد و به حماقتم خندید ..

ولی خوب دنیا همیشه باب میل قل*ب ها نمیگذره .. گاهی باید بهشون یاداوری کرد که فرمانروای بدن مغزها هستن ..

و اونا نمیتونن همیشه سالاری کنن!!!

پدر جون با نگاه کردن به من شروع به صحبت کرد ..

پدر جون _ خوب حالا که دختر عزیزم هم اومد ، شروع میکنم ..

راستش همه ی شما میدونید که سارا دختر گل منه .. فقط عروسم نیست ، خودشم خوب میدونه .. همیشه همه کاری انجام دادم که سارا این حس داشته باشه .. اما به هر حال شرایط طوری رقم خورده که من شرمنده ی روی ماهش باشم ..

ال*بته اینم بگم که منو سوری میدونیم که اگه گ*ن*ا*هی هم باشه .. از جانب ما بوده و به بهنود ربطی نداره .. ما از اولشم نباید از سارا همچین چیزی و میخواستیم ..


romangram.com | @romangram_com