#کوه_پنهان_پارت_220
چشمام و باز کردم ..
هنوز احساس گیجی میکردم .. چشمام هم کمی تار میدید ..
به سختی باز نگهشون داشتم و به همراز که صورتشو به سینه م میمالید نگاه کردم ..
چند ثانیه نگاهش کردم و دوباره چشمام و بستم و همراز بیشتر به خودم فشردم ..
بوی خوب موهاشو به ریه ها کشیدم ..
خیلی خوب بود که با حس وجود عزیزترینهات بیدار بشی ..
چند روز بود که خوابو بدون من تجربه کرده بود .. انگار جزئی از بدنمو جدا کرده بود ..
احساس خلا میکردم ..
حالا ، توی این لحظه این خلا بیشتر خودشو نشون داده بود .. همینم باعث شده بود ازش دلخور باشم ..
از روی سینه م بلندش کردم و روی شکمم نشوندمش ...
به چهره اش نگاه کردم .. هر روز که میگذشت بیشتر حس میکردم که شبیه بهنود .
حسادت کردم .. اخم کردم ..
با دلخوریه بچگانه ای که داشتم بهش گفتم :
_ فقط وقتی گرسنته یادت میاد که منم هستم ؟!!
با چشمای خوشگلش با تعجب بهم نگاه کرد .. معنی حرفهامو نمیفهمید ..
اما میتونست درک کنه که از دستش ناراحتم ..
ل*باش و غنچه کرد و دوباره خودش و توی ب*غ*لم انداخت و گریه کرد ..
منم گریه م گرفته بود .. حالا دیگه به جایی رسیده بودم که از دست دختر دوساله ی بیگ*ن*ا*همم ناراحت میشدم ..
چند بار روی موهاشو ب*و*سیدم .. توی جام نشستم و سعی کردم که ارومش کنم ..
تازه وقتی بلند شدم متوجه بهنود شدم که به دیوار تکیه داده بود و به ما نگاه میکرد ..
خیلی خجالت کشیدم .. حتما متوجه حرفهام شده بود ..
وای که چقدر احمق بودم که نفهمیدم همراز خودش تنهایی پله ها رو بالا نیومده و حتما کسی همراهش بوده ..
وقتی نگاهم متوجه خودش دید .. با همون ل*بخند گفت :
در کلام به روم نیاورد .. اما ل*بخندش هزار معنی داشت ..
شاید داشت میگفت" خیلی بچه ای " " اخه مادر دیدی به بچه اش حسادت کنه " " برای توهم قاقا لی لی میخرم گریه نکن "
بهنود _ بهتری ؟!!
با تکون دادن سرم پاسخ دادم که گفت :
_ بهتره بریم پایین شام بخوری .. از ظهرم چیزی نخوردی ..
romangram.com | @romangram_com